|
من و خود ِ من ... مثل يه كوه محكميم من و خود ِ من ... واسه هم نمي زنيم
خیلی خوشحالم .... ميخوام بنويسم از اينكه چقدرررر خوشحالم .... كاري رو كردم كه ماه ها پيش بايد انجام مي دادم ، و بالاخره انجامش دادم ، آره من ... من انجامش دادم . حالا فهميدم اگه بخوام مي تونم و تونستم يكي از مسائل بزرگ زندگيمو حل كنم ، اونم با كمك خدا ، با همون حكمت خدايي كه هميشه دنبالش بودم و حالا فهميدم معني حكمت خدا رو، خدا بزرگيتو شكر كه اِنقدر خوبي و باز هم توي اين شلوغي حواسِت به من بود !!! حالا خيلي خوشحالم ... خوشحال از اينكه خدا كمكم كرد و فهميدم پشت پرده چه خبره ... چی داره میگذره ... خيلي خوشحالم . احساس سبكي ميكنم و انگار دارم روي ابرها راه ميرم و همه چيز داره خوب پيش ميره ، انگار يه بار ِ سنگينُ از دوشم برداشتم و گذاشتم زمين ، اما هنوز باور نميشه اون من بودم كه اون حرف ها رو زدم ، حرف هايي كه حتي فكر كردن بهش هم منو زجر ميداد اما حالا همه ي اون حرف ها رو زدم و خالي شدم ... كوتاه بود ، شايد دو ، سه كلمه ، اما من حرف دلمو زدم و ديگه بقيش مهم نيست و با حرفام ارزش خودم ُ فهميدم ، هر چند همه ي ديشب رو تا صبح توي خواب گريه كردم ، اما ارزششو داشت و حالا يه بار ديگه ميگم خدايا شكرت ، يه بار ِ ديگه لطفت شامل ِ حال ِ من شد و من فهميدم هيچكس جز خود ِ خدا منو دوست نداره !!! اينارو نوشتم تا همه ي شما رو توي خوشحاليم سهيم كنم !!!
|
About![]()
شيشه پنجره را باران شست Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اگر دل دلیل است
بكارت موهوم |