تبليغاتX
قهوه تلخ -


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

اين روزها همش تويِِ خواب و خيال و رؤيا سَر مي كنم . بعضي وقتها آنقددددررر غرق در رؤيا ميشم كه ديگه حتي نمي فهمم چه اتفاقي توي واقعيت و چه اتفاقي توي رؤياهام برام افتاده ، شايد اين نتيجه ي همون تنهايي ها و سكوت هاي هميشگيه زندگيمه !شايد همه ي اين ها نتيجه ي با خودم حرف زدنهاست ...  نتيجه ي جلوي آينه نشستن و خيره شدن به اون دختركِ غمگين توي آينه است . وقتي به دختركِ توي آينه نگاه مي كنم و باهاش حرف مي زنم ، آنقدر تلخ و كلافه و خسته است كه منم به گريه مي اندازه . من گريه كن و دخترك گريه كن ! آنقدر اشك ميريزه كه چشماش سرخ ِ سرخ ميشن . چشماي سياهش سرخ ميشن ، اما از دردِ دلش هيچي كم نمي شه ! اون فقط توي سكوت گريه ميكنه ... فقط گريه ميكنه و هيچ اتفاقي نمي افته ، هيچكس حتي سوال نمي كنه دخترك براي چي گريه مي كنه!؟

دخترك زل مي زنه به چشماي منو با گريه هاش ، با لبخنداش ، با سكوتش ، با بغض ِتوي گلوش ، با من حرف مي زنه و مي فهمم دخترك ، مثل من چقدر تنهاست .... چقدر تنهاست و به زبون نمياره تنهاييشو .... چقدر صبوره دخترك .... اما صبوري تا كِي ؟

تنها بودن يك كابوس ِ شومه ...

عزيزم ، كار ِ دل ، نباشي ، تمومه ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت21:10توسط گلناز | |