|
گام هایم را سریع تر برمی دارم . فاصله قدم هایم را بیشتر می کنم . تمام تلاشم را به کار می برم ،اما زندگی سریع تر از آن است که من این گونه به آن برسم . نمی دانم سرعتش چند کیلومتر بر ثانیه است . خسته شده ام !! توانم به صفر نزدیک و نزدیک تر می شود. به ناچار توقف می کنم . سکوتی مبهم فضا را پرکرده . انگارحلقه ای به دور گردنم پیچیده که لحظه به لحظه تنگ تر می شود . احساس خفگی می کنم . دراین روزگارکه هر چیزی بهانه می خواهد ، نمی دانم این جا هوا کم است یا بهانه برای زندگی ؟ نمی دانم بهانه مرگ چیست؟ کدامین سکوت بهانه مرگ می شود ؟!! مرگ زندگی ،مرگ انسانیت ، مرگ احساس و آدمیت ، مرگ ... سوالی به مغزم تلنگر می زند : آیا منم بهانه ام ،خدایا بهانه چی؟
|
About![]()
شيشه پنجره را باران شست Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اگر دل دلیل است
بكارت موهوم |