تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

خدایش بیامرزد ...

آيت الله ... منتظري !!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت20:54توسط گلناز | |

 

وانگاه كه بغض راه گلويم رابسته بود و نجوایي جز حق حق گريه در اتاق نپيچيده بود ، دستهاي مهربان تو بود كه دانه هاي اشك را از صورتم پاك ميكرد .   خداي مهربان جز تو هيچ كس را ندارم و با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم خدا ...

بردي از يادم  ...  دادي بر بادم  ...  با يادت شادم

دل به تو دادم ...  در دام افتادم   ...  از غم آزادم

دل به تو دادم   ...  فِتادم به بند  ...  اي گل بر اشك خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز  ... چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پيمان  ...  كه از آن لب ِ خندان ...  بشِنيدم و هرگز خبري نشد از آن

كِي آيي به بَرَم ؟   اي شمع سحرم  ...  در بزمم نفسي  ...  بنشين تاجِ سرم  ...  تا از جان گذرم

پا به سرم نِه  ...  جان به تنم دِه ...  چون به سر آمد  ...  عمر بي ثمرم

نشسته بر دل غبار غم ...  زان كه من در ديار غم  ...  گشته ام همگسار غم

اميد اهلِ وفا تويي ...  رفته راه خطا تويي  ...  آفتِ جان ما تويي

بردي از يادم  ...  دادي بر بادم  ...  با يادت شادم

دل به تو دادم  ...  در دام افتادم   ...  از غم آزادم

دل به تو دادم   ...  فِتادم به بند  ...  اي گل بر اشك خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز  ...  چشم من باشد به راهت هنوز ...

 

+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت12:47توسط گلناز | |

 

امروز  16 آذرماه :

يكي ميميره ، يكي ديگه به دنيا مياد ! تولد تو ميشه ... تو !!!

كمان گير ، كمانتو برميداري ، يه تير از نگاهت رها ميشه ! مستقيم توي قلب من . آه ، انگار براي مردن هنوز زوده ! بازي كردن رو بايد گرفت ...

و تو ... چشمانت آنقدر سبز هست كه بشه پاييز رو همين جا از ياد برد ...

تولدت مبارك گلي !

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت0:0توسط گلناز | |

 

اولين برف سال ۱۳۸۸ :

كاش ميتونستم تا صبح به بارش برف نگاه كنم ... اما نه ! دوست داشتن قدم ميزدم زير برف در سكوت شب !

بارش برف در ماه آذر !

ساعت  ۲۳:۰۵ به تاريخ ۷/۹/۱۳۸۸

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت23:8توسط گلناز | |

 

روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي كرد . خدا گفت : چيزي از من بخواهيد . هر چه كه باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است . و هر كه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن . يكي دريا را انتخاب كرد و ديگري آسمان را ... و من شايد تنهايي را ! در اين ميان كرم كوچكي جلو آمد و به خدا گفت :  من چيز زيادي نميخواهم . تنها كمي از خود را به من بده و خدا كمي نور به او داد . نام او كرم شب تاب شد . خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگر به قدر ذره اي باشد . تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان ميشوي و رو به ديگران گفت : كاش ميدانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست ، زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست .

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت1:11توسط گلناز | |

 

وقتي حتي  م ا د ر ت  هم به درد و دلت گوش نميده ... وقتي هر چي ميگي انگار اصلا تو رو نميبينه چه برسه به اينكه بخواد به حرفهات گووووش كنه ... از ديگران چه توقعي داري گلي؟ از غريبه ها چه توقعي داري ... گلي بسه ساده دلي ، بسه ، سنگ باش و محكم و غير فابل نفوذ  ... راه درازي در پيش داري و ميبيني كه همه رفتن و تنها موندي ... حتي نزديك ترين نزديك ترينشون .

بي ربطه ... اما دارم به 16 آذز فكر ميكنم ... روزي كه ميدونم واسه كسي مهم نيست اما واسه خودم خيلي مهمه ...  هيچوقت تا حالا روز تولدم هيچ اتفاق خوب و غافلگير كننده اي برام نيفتاده ... شايد امسال افتاد اما نمي افته ... مگه چه فرقي داره با بقيه روزها واسه ديگران جز اينكه فقط واسه خودم مهمه ... نه هيچكس ديگه ايي ...

بُريدم  ... كم آوردم ...

خسته ام از اين بي ك َ سي ... به كجا پناه ببرم ؟ خدا فقط تويي ... فقط تورو دارم ... چه گناهي كردم كه بايد توي اين سكوت ... توي اين تنهايي ... توي اين ساعتهاي يخ زده بپوسم  ... تنفر ....

 

خاطرم نيست  تو از باراني ؟

يا كه از نسيم ؟

هر چه هستي ، گذرا نيست هوايت ...  بويت  ...

فقط آهسته بگو ... با دلم مي ماني .

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت0:57توسط گلناز | |

 

 در زندگی زخم هایی هست که ... هست ...

اتکارشان هم که بکنی ، باران که می بارد ، جایشان می سوزد ...

به همین سادگی ...

به همین تلخی ...

گفته بودی فردا پشت این پنجره ها غنچه ایی می روید ... و کسی می آید !

روشنی میارد ... !

دیرگاه است که من پشت این پنجره ها منتظرم ولی اینجا حتی ... ردپایی هم نیست ... !

تنهایم ... تنهای تنهایم ...

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت11:25توسط گلناز | |

 

چرا فقط حرفشو میزنی ... تو رو به جان عزیزترینت یکمی هم عمل کن به حرفات !

بسه این همه شعار ... بسه این همه ابراز عشق ... بهم ثابت کن بگذار بفهمم  من واقعا توی زندگی تو اولویتی هم دارم !!! خواهش میکنم ...

بگذار بفهمم ... تا این همه سرخورده و مایوس نباشم ... تا پشیمون نباشم از کردارم ...

 

مخاطب خاص داره ؟ ... آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت22:51توسط گلناز | |

 

شاید باید با قطار قبلی میامدم . من همیشه کمی فقط کمی دیر رسیدم به فاصله ی غروب کردن خورشید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ۸۸/۸/۸ شاید میتونست روز زیبایی باشه برای من ... یکروز بیادماندنی ... نشد ...اما باز هم زیباست ...

حالا باید بمونم منتظر ... ۹/۹/۹۹ ... تا شاید ... شاید ... تا ۱۰ سال دیگه ؟ اصلا من زنده ام !؟!؟کی میدونه ؟

هر دو تار می تنند... یکی به دور خود... یکی به دور دیگری...
اولی تار می تند...
به دور خودش... دور بودنش... دور تنش...
هر روز در پیله ی تنهایی ِ خود به فردا فکر میکند...
به فردایی که با شمع گریه خواهد کرد و با گل در باد خواهد رقصید....
و چه مغرور است و خودخواه...
چرا که به پرواز ایمان دارد...
چرا که بالهای رنگارنگش کرشمه ی بودنش خواهد بود...
از تلاش خسته نمیشود...
چرا که میداند هر نقش و نگارش ثمره ی تارهایی ست که پی در پی در روزهای زشتی به دور خود می تند... تارهایی که آفرینش معجزه ی آنهاست...
اما دیگری تارش را در باد رها میکند...
تا به شاخه ی درختی گیر کند...
و این کار را آنقدر تکرار میکند تا بتواند جلوی پرواز را بگیرد...
در فکر تنیدن تار به دور دیگری ست... تارهایی که مرگ تنها هنر آنهاست...
اما خبر ندارد که باد آورده را باد میبرد... همانا که از سستترین خانه هاست...
تفاوت تارها در کجاست؟

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت12:8توسط گلناز | |


قاصدكها را آفريد ... تا من و تو  جرات كنيم و آرزوهامون رو  بلندتر بگيم . تا اعتماد كنيم ...

منم آرزو میکنم ... آرزو میکنم واسه ی برآورده شدن‌‌‌ آرزوهایم ...!!!

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت14:20توسط گلناز | |

 

دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

 

پ.ن : مخاطب خاص ..." ک"

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت0:13توسط گلناز | |

 

هر ردي كه از تو در كوچه پس كوچه هاي عاشقي به يادگار مانده ، چو داغي است كه خاطرات مرا در دلم شعله ور ميكند .

لعنت به تو ...

 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت6:49توسط گلناز | |

 

وضو گرفتم !

قامت بستم ... قامت بستم در برابر يگانگي خدا ... اما اشك ها مجالم ندادند ! سجده ي آخر نتونستم سر بلند كنم و ضجه زدم از درد ... از اون چيزي كه روي سينم سنگيني ميكنه ... صدايم در گلو خاموش شد .

الهی العفو ...

و حالا سوره حشْر ... بخوان به نام خداي پاك و منزه !

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت0:32توسط گلناز | |

 

فردا آغاز یک روز جدید از زندگی جدید من ...

فردا روز دیگری است ...!!!

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت19:33توسط گلناز | |

 

هميشه آنقدر زود ، دير ميشود كه نميفهمي كِي و كجا ، قصه تمام شده بود ... و تو خبر نداشتي ؟!!

خدا اگه درخت تنومندي هم بود تا الان با اين همه باد و طوفان تِرِك برداشته بود ...

حالا چه برسه به اينكه دل بود ... دل ... دل مگه چقدر طاقت داره ؟؟؟ هيچي ... يك تلنگر كافيه ... ميشكنه ... شِكستنش .

درست توي همون لحظه و روزی كه انتظارشو نداري همه چي آوار ميشه روي سرِت و مي موني زير آواري از خاطره ها و احساس هاي قشنگ ... به خودت كه مياي ميبيني آوار، همه چيز و با خودش نابود كرده و ديگه هيچي نداري ...

فقط مونده چند تا قطره اشك ِ خشك و خالي و شايد چند تا خاطره ي تِرِك برداشته كه ديگه نميتوني مثل چيني شكسته بَند بزنيشون !

آره فقط همين ها برام مونده از يكسال زندگي ... از يكسال خاطره ، فقط تيكه هايي ازش مونده ... كه ترجيح ميدم اينا هم نبود.تموم وجودم ، سَرَم ، چشمام خسته ان و پر از درد ... چه شبي بود امشب ... خدا كنه براي هميشه امشبو بتونم فراموش كنم .

به نقطه چين هاي چشمانت فكر ميكنم ...

تو هميشه مي فروشي ،

سه حرفي ها را به يكديگر !

ع ش ق را به ه و س ...

ش ر ف را به و ل ع ...

باز ياد اين جمله افتادم :

" زياد به رنگ سبز دل نبند !

چون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بي رنگ ميشه كه مجبور به فراموش كردنش ميشي ... !!! "

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت1:18توسط گلناز | |

۱۳۸۸.۷.۱

دوباره  پاييز ، دوباره اول مهر ... دوباره شوق باز شدن مدرسه ...  دوباره درس و كلاس و تخته و گچ ... دوباره امتحان و تجديدي و دعواي بابا مامان   ... و در نهايت تمام ...  پايان سال تحصيلي .چقدر فاصله گرفتم از درس خووندن ... از روزهاي مدرسه رفتن ... از قبولي امتحانات و نمره شايد 20 گرفتن ... شايدم نمره اي در حد پاس كردن ، الان ديگه خندم ميگيره به دغدغه هاي روزهاي مدرسه رفتنم ... يادش بخير ... كلاس اول ... دبستان آيت آلله صدر خانم سيد اشرفي ... حياط بزرگ مدرسه ...  صف بستن بچه ها ... عكس گرفتن نيما از من ، از خواهر كوچيكش ...

 چقدر زود ، دير ميشود .

اصلا توقع نداشتم اينقدررر زود بزرگ بشم ...

و حالا گريه ي من ... و حسرت روزهاي قشنگ قبل !!!

حالا بوي پاييز ، فصل پاييز ، بوي بارون ... بوي مهر

اول مهر ... اول مهرماه 1388 ... اول مهر و يك دنيا تنهايي من ... گلي ، دختري تنها در آستانه ي فصلي سرد!

مهرماه ... مهرماه رو به خاطر اول مهرش و باز شدن مدارس هميشه دوست داشتم ... اما حالا نزديك ِدو سال ِ كه مهرماه رو به يك بهونه ي ديگه هم دوست دارم ... بهونه اي كه توي قلبمه ... ماه مهر ... ماه خوبي ها ، ماه محبت ، ماه عدالت ، ماه دوست داشتنها ، ماه ع ش ق ... آره ، دوسِت دارم ماهِ مهرِ من !

هميشه عاشق ِفصل پاييز بودم ...

مهر ... 1 مهر ... (؟) مهر ...

آبان

و

آذر ...  16 آذر ... روزي كه از همه ي روزهاي خدا بيشتر دوستش دارم ... روز تولد من !

منتظرت هستم آذر .

منتظرتم تا بيايي ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت1:55توسط گلناز | |


باران پاييزي ...

زدم به كوه ... خيلي وقت بود نرفته بودم تا از نزديك خدا را لمس كنم ... از نزديك ، از پيش ابرها با خدا حرف بزنم !رفتم بالاي كوه ... تنهاي تنها ... نفس عميق كشيدم و خدا را صدا كردم ... رعد و برقي زد و من جوابم رو گرفتم ... خدا بهم علامتي داد كه صداي منو شنيده ... و بارون شروع به باريدن كرد ... تموم اون لحظه ها فقط به آسمان خيره شده بودم ... و به عظمت خدا مي نگريستم !                         و خدايي كه در همين نزديكي است ...

و تنها صدايي كه هميشه در گوشمه ، امروز هم بود ... " فرهاد " : گنجشكك اشي مشي ... لب ِ بوم ِ ما نشين ، بارون مياد خيس ميشي ... برف مياد گوله ميشي ... ميفتي تو حوض ِ نقاشي ... خيس ميشي ...

صداي قطرات باران و صداي فرهاد چه آرامشي بهم ميداد ...

باران ... باران ... آخ چه كيفي داشت وقتي با سرعت تموم زير بارون ميدويدم ... با نيما مسابقه داديم ...  تمام لباسهاي تنم خيس ِ آب شده بود ...صورتم پر از قطرات باران شده بود ، يخ كرده بودم  اما انگار خالي شدم از همه چي ، خالي شدم از درد ، خالي شدم از غصه ، خالي شدم از هيچ  ... چه لذتي داشت دويدن زير بارون ِ خدا ... احساسي كه مدتها بود فراموش شده بود ، امروز در من زنده شد ... و من مديون ِ بارانم ...

باران ...

باران ...

باران ...

هميشه عاشق باران خواهم بود .

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت21:18توسط گلناز | |

 

زندگی گریه ی مختصریست ...  مثل یک فنجان چاي

و کنارش عشق است ...  مثل یک حبه قند 

 زندگی را با عشق نوش جان باید کرد ...

خوبم ، اما دلم گرفته ! همه چيز خوبه ، اما دلم گرفته ! توي يه آرامش عجيبي ام ، اما دلم گرفته ! مي خندم ، اما دلم گرفته ! لبخند  مي زنم ... يه لبخند كم رنگ ، اما دلم گرفته ! دلم آرومه ، اما گرفته است ! آرامش به همراه يك دل گرفته ... چرا ؟

و ... نميدونم سبب اين همه گرفتگي ِ تلنبار شده روي دلم چيه !؟!؟

خدا ممنون به خاطر همه چيز !

خدا باز مثل هميشه ، مثل همه ي آخرها رسيدم در ِ خونه ي خودت ... بزرگيتو شكر !!!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت2:7توسط گلناز | |

 

نميدونم اين بار از كجا شروع كنم و از كجا حرف بزنم ... دوباره تلخ باشم يا اينكه شيرين ... فقط كافيه يه كم ، فقط يه كم شكر به قهوه ي تلخم اضافه كنم ... هم‍ش بزنم تا شيرين شه و تا آخرش يه ضرب بخورمش ...

يا اينكه نه ... همونجوري تلخ بخورمش و تلخ بشم ... اما اين فنجون قهوه ي من هيچوقت قرار نيست حتي با همون يه كم شكر شيرين بشه ... هر چقدر بيشتر همش ميزنم تلخ تر و تلخ تر و تلخ تر ميشه !

 

 

 

هیچ وقت نذار دیگران رو از وجود خودت محروم کنی ، هیچ وقت خودتو از خودت پنهون نکن ، اینو یادت باشه هرچه قدر هم بد باشن هرچه قدر بدی کرده باشند ، روحی به نام روح خدا درونشون شناوره ، یه روح مثبت که با همه بدی هاشون اونا رو به سمت قشنگی می کشونه ، پس هیچ وقت برای خوب بودن و خوبی کردن دیر نیست ...

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت22:58توسط گلناز | |

 

اين روزها دارم از همه ي آدمهاي اطرافم فاصله ميگيرم ... از همه ... از كوچيك و بزرگ ، از پير و جوون !!!!

تازه داشتم از نو جوونه ميزدم و خوشحال بودم . اما حالا ميبينم هيچ فايده ايي نداره ، هيچ فايده ايي نداره ... چون آدمهاي اين زندگي سخت و سنگ شدن و فقط دنبال منافع خودشونن ... منو نمي بينن ، مدتهاست از چشم افتادم ، مدتهاست ... شايد يك سال ، دو سال ، سه سال ،چهار سال ، يا بيست و پنج سال ... نميدونم چي علت اصلي اين اتفاق بود ؟

خدا تو منو ميشناسي ، به همين ماه عزيزت ، به همين روزهاي عزيزت كه روزه دار بودم ... چرا همه از من طلبكارن ؟ مني كه به هيچي ِ زندگي كسي كار ندارم ، حتي اگه ميتونستم ميرفتم و تنها زندگي ميكردم .... اما من بابامو ، مامانو دوست دارم ... شايد سكوتم به خاطر دل اوناست ...

من ... من .... من ميخوام همه رو دوست داشته باشم اما همه ي آدمها بد شدن ، عوض شدن ... بخدا بد شدن ... فراموش كردن خاطراتو ... من ديگه نميخوام روي كسي حسابي باز كنم ، يا وابسته باشم !

خدا خودت ميدوني فقط از چي ميترسم ... حتي جرات ندارم به زبون بيارمش ... خدا مگه نگفتي شكستن دل روزه دار حرومه ... پس چرا دل منو ميشكونن ؟؟؟ چرا ازشون بازخواست نميكني ؟؟

اگه من بودم كه تا الان هزاااااااار بار منو به مسلخ كشيده بودي و بهم ميفهموندي حقم بوده ... اما چرا به بقيه آدمهات نشون نميدي !؟اونا فرقشون با من چيه ؟ اگه جوابت اينه كه  من سكوت ميكنم و صبورم ...  بايد بگم اشتباه كردم تا الان ... اما نميتونم اين ذات لعنتيمو تغيير بدم و بد باشم ... بشم آدم بده ي قصه !!!

خدا حرمت اين اشكهاي من كجاست ؟ كي جواب اينارو ميده ،از كي غرامت بخوام ، نه ... ، بگو چه قدر ارزش قائلند ... واسه اين اشكها ... نگو هيچي ... كه آرزوي مرگ ميكنم ...

اما ميدونم كه هيچي ...

لعنت به اين دنياي مُدرن ...

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت23:58توسط گلناز | |

 

نكته اصلي ، متن زندگيه يك نفر نيست ! نكته ي اصلي ، لحظات تغيير و تحول توي زندگيه ! لحظاتي كه باعث ميشه زندگي يك نفر از اين رو به اون رو بشه ... !

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت15:45توسط گلناز | |

 

آسمان آبی

به درون می آید

و من از هر ابری

تکه ای برمی دارم

                    پر قو ، پر غاز ، پر مرغ دریا

خانه ای خواهم زد

                    از سپیدی ، پاکی

سقف آن مهتاب است

پنجره ها از نور

پرده ها از گل یاس

فرش از مهر ، رنگ از شور

                                 همه اسباب عشق

                                                    و هوایی از تو ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت22:59توسط گلناز | |

 

زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی؟ گفت : نخریدند ... تمام شد .

بعضی وقتها از سادگی خودم و پستی آدمها حالم بهم میخوره ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت18:54توسط گلناز | |

 

نمی دونم چه مرگمه!؟

بریدم ... خسته ام ... کم آوردم !!!

ای وایی ... باز قلبم تیر میکشه ...!!!

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت14:44توسط گلناز | |

اين روزها اونقدر خوشحالم كه هيچكس حالمو درك نميكنه ...

اونقدر خوشحال ... كه هيچكس درك نميكنه  ...  كه نميدونم خوشحاليمو چطوري نشون بدم!؟!

از ته دل شادي ميكنم و خوشحالم !

اين روزها دو تا جوون ِ گل ِ پاك ِ عاشق دارن با هم پيوند زناشويي ميبندن ...

آره ... خواهرم داره عروش ميشه ... قربونه قد و بالاش بشم من كه چه خواهريه ... يه تيكه جواهره ... اونقدر دوسش دارم كه از لحظه ايي كه شنيدم داره عروس ميشه مدام به عكسش نگاه ميكنم و قربون صدقش ميرم ، پيشش نيستم كه بغلش كنم كه ببوسمش كه بهش از نزديك تبريك بگم اما دارم واسه روزعقدش لحظه شماري ميكنم كه باهاش باشم ... كه پيشش باشم كه همراهش باشم ...  كه ببينمش كنار شوهرش ايستاده و قراره كه خوشبخت بشه ... كه ميشه ... كه ميدونم لياقت خوشبختي رو دارن هر دوشون ، كه نگاه كنم توي اون چشماي خوشگلش و بگم خواهر ِ گلم خوشبخت بشي ...

خواهر ... خواهر ... خواهر ... هميشه آرزو داشتم يه خواهر داشتم از پوست و استخوونه خودم ... از خون ِ خودم ... اما نداشتم ... دلم يه خواهر ميخواست واسه روزهاي دلتنگيم ، واسه شاديهام ، واسه اينكه وقتي غصه دارم بهش پناه ببرم و درد ِ دلمُ بهش بگم ... دلم يه خواهر ميخواست ، يه فرشته ...

دلم يه فرشته ميخواست كه خدا "شيوا" رو وارد زندگيم كرد ... شد خواهرم ... شد پاره تنم ... شد همه چيزم ... شيوا شد خواهرم ... شد محرم اسرارم ... شد سنگ صبورم ... شد همه ي زندگيم !

يه فرشته ي تمام عيار، يه خواهر خوووووب كه هميشه از حضورش توي زندگيم خدا رو شكر كردم ...

حالا شيوا داره عروس ميشه ، و من اوووووونقدر خوشحالم كه اشك شوق يه لحظه هم راحتم نميذاره ...

مدام ياد ِ خاطرات ِ مشترك ِ دوران درس و دانشگاه مي افتم كه با شيوا چه لحظه هايي گذرونديم ... چقدر زود گذشت همه ي اون خاطرات شيرين ، چقدر زود 6 سال از عمر دوستي ِ من و شيوا گذشت ... 6 سال گذشت اما هنوز ادامه داره ... تا ابد ...

اين روزها همش دارم اشك خوشحالي ميريزم واسه عروس شدن صميمي ترين دوست زندگيم ...دوست كه  نه ... خواهرم !!!!!

شيوا، خواهرم  و مسعود عزيزم ... خوشبختي حق شماست ، از بودن و داشتن هم لذت ببريد و هميشه كنار هم باشيد ...

خوشبخت باشيد ... دوسِتون دارم !

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت2:7توسط گلناز | |

 

گریه نکن دل ِ بی تاب از بی خبری ...

شکوه نکن از تن رنجور از دربدری ...

ای وایی ...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت15:36توسط گلناز | |

 

زندگی سیبی است ... گاز باید زد با پوست !!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت15:20توسط گلناز | |

 

این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک  ...  گاهی انتظار

این سهم چشم های من است  ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت0:48توسط گلناز | |

 

برای آرامش روح ندا ...

سکوت ...

سکوت ...

سکوت ...

سکوت ...

س ک و ت !!!

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت15:13توسط گلناز | |

 

اين روزها هيچ حس و حالي ندارم . با اين همه جنايت توي كشورم ، ايران ، ديگه احساسي نمونده .وقتي مي بينم تجمع مردم كشورمو كه واسه آزادي مي جنگن و شعار ميدن ... اما در طرف مقابل آدمايي هستن كه نه ايرانين  و نه مسلمون .... يك سري بيگانه ي جيره خور ...  كه چطور به مردم حمله مي كنن و ميكشن و خون ميريزن ... خون جووناي اين كشور رو ، متاسف ميشم . اين روزها همه عزادارن . اين روزها با كشته شدن اين همه جوون ِ ايرووني  ديگه كسي حوصله نداره ، ما تا كِي بايد واسه آزادي جنگ كنيم ؟ واسه چيزي كه حقمونه ... فقط موندم اين آقاي به اصطلاح رهبر(!!!) چطوري مي خواد جواب خدا رو بده ، جواب مردم ايران رو كه هيچوقت نتونست بده . خدا از سر ِ تقصيراتش بگذره .

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت0:54توسط گلناز | |

 

ساعت نزديك 4 صبحه ، نه بگذار دقيق بگم : 3:58:32 نيمه شب سه شنبه 19 خرداد سال 1388 .

چند شب ِدوباره بي خواب شدم .علتش رو نمي دونم ...نمي تونم بخوابم .چشمامو ميبندم اما ... اما آرامش ندارم ، يهوچشمامو باز مي كنم و ميبينم فقط عقربه هاي ساعت و ثانيه شمار به اندازه يك صدم ثانيه جلو رفته و دوباره سردرگم از اين پهلو به اون پهلو ميشم و ... بعضي وقتها هم حس مي كنم بالش زير سرم خيس شده و من مي فهمم باز چند قطره اشك ريختم !!!

چشمام پر از خوابن ... اما كو اون شبهاي پر از آرامش ؟؟!!؟؟

تسبيح ياسي رنگمو بر ميدارم و شروع ميكنم زير لب با خدا حرف ميزنم ... همون ذكرهميشگي و چشمامو ميبندم . اسم خدا بهم آرامش ِ خاصي ميده اما باز خوابم نميبره !!!

صداي اذان هم بلند شد و من هنوز بيدارم .

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت4:20توسط گلناز | |

 

كاش ميشد فقط چند ثانيه چشمامو مي بستم و مي تونستم فراموش كنم همه چيزو ...

 تلخ و شيرين ، زشت و زيبا ، خوب و بد ، راست و دورغ ...

يك كلام ... همه چيز رو ! حتي خودمو .

كاش ميشد و مي تونستم همه ي خاطراتمو فراموش كنم و دوباره از اول شروع كنم ، شايد يه شروع بهتر !!!

ذهن ِ خستم ديگه گنجايش ِ هيچي نداره . ديگه ظرفيت پذيرفتن هيچ دردي رو ندارم ، روحم خسته است و نياز به پرواز داره و من نميدونم با اين روح خسته و به انزوا كشيده شده چه كنم !؟!؟

از اين روزگار و آدمهاش متنفرم ...

از لحظه به لحظه زندگيم ، از هر ثانيه و ساعتش متنفرم ...

از اين روزها بيزارم ... از اين روزهايي كه پر از تنهايي هستن و من ِ خسته ديگه نميتونم باهاش مبارزه كنم!

انگار هميشه زندگي من بايد با بقيه فرق داشته باشه ... اما من دليلشو نميدونم چيه ... هر چي بيشتر ميگردم ، كمتر به نتيجه ميرسم ... اين روزها هم كه اصلا به نتيجه نميرسم !!!

اما كاش واقعا مي تونستم توي يك لحظه همه چيز رو فراموش كنم ... خسته ام .... خيلي خسته ام !!!

توي يك چشم به هم زدن ... كاش ميشد کل زندگیو فراموش كرد .

کاش میشد ...

کاش ...

کاش ...

ک ا ش ...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت1:42توسط گلناز | |

 

تنهام !!!

دیگه رویاهام یادم رفته ... اما نه یادم نرفته . رویاهامو گم کردم  ... الان که باید باشی نیستی !!! 

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت18:3توسط گلناز | |

 

دلم ... ميدونم دلم چي مي خواد ، اما نيست كسي كه راز ِ دلم ُ بهش بگم ! هيچكس نيست جز خدا ...

خدا هست ... آره خدا هست اما ...

دلم اين روزها دستهاي گرمي ُ مي خواد كه منو نوازش كنه تا بلكه يه كمي از فشارهاي روحيم كم شه !

من هيچوقت كسي ُ نداشتم كه مثل يك فرشته تو لباس سفيد ... منو در آغوش بگيره و محبتشو با كلامش نشونم بده ، دلم كسيو ميخواد كه سر بگذارم تو دامنش ُ هاي هاي  گريه كنم !

هيچوقت كسي نبود كه با من همدردي كنه ، شايد هميشه زيادي بودم ، يا شايد مثل هميشه دير رسيدم و كسي ديگه حوصله منو نداره ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت23:29توسط گلناز | |

 

زندگی رسم خوشایندی نیست ...

باور کن ... !!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت0:34توسط گلناز | |

 

 زندگی

حذف شد .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت14:26توسط گلناز | |

 

مثل یه قاصدک

در میان باد گم شدم

می خوام بیام پیشت ...

می خوام بیام ...

می خوام ... !!!

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت19:7توسط گلناز | |

 

كوه ها با هم اند و تنهایند ، چون ما با هم ... تنها
چقدر روح محتاج فرصت هایی است كه در آن هیچ كس نباشد .......

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت21:0توسط گلناز | |

 

من و خود ِ من ... مثل يه كوه محكميم

من و خود ِ من ... واسه هم نمي زنيم

 

خیلی خوشحالم ....

ميخوام بنويسم از اينكه چقدرررر خوشحالم .... كاري رو كردم كه ماه ها پيش بايد انجام مي دادم ، و بالاخره انجامش دادم ، آره من ... من انجامش دادم . حالا فهميدم اگه بخوام مي تونم و تونستم يكي از مسائل بزرگ زندگيمو حل كنم ، اونم با كمك خدا ، با همون حكمت خدايي كه هميشه دنبالش بودم و حالا فهميدم معني حكمت خدا رو، خدا بزرگيتو شكر كه اِنقدر خوبي و باز هم توي اين شلوغي حواسِت به من بود !!!

حالا خيلي خوشحالم ... خوشحال از اينكه خدا كمكم كرد و فهميدم پشت پرده چه خبره ... چی داره میگذره ... خيلي خوشحالم .

احساس سبكي ميكنم و انگار دارم روي ابرها راه ميرم و همه چيز داره خوب پيش ميره ، انگار يه بار ِ سنگينُ از دوشم برداشتم و گذاشتم زمين ، اما هنوز باور نميشه اون من بودم كه اون حرف ها رو زدم ، حرف هايي كه حتي فكر كردن بهش هم منو زجر ميداد اما حالا همه ي اون حرف ها رو زدم و خالي شدم ... كوتاه بود ، شايد دو ، سه كلمه ، اما من حرف دلمو زدم و ديگه بقيش مهم نيست و با حرفام ارزش خودم ُ فهميدم ، هر چند همه ي ديشب رو تا صبح توي خواب گريه كردم ، اما ارزششو داشت و حالا يه بار ديگه ميگم خدايا شكرت ، يه بار ِ ديگه لطفت شامل ِ حال ِ من شد و من فهميدم هيچكس جز خود ِ خدا منو دوست نداره !!!

اينارو نوشتم تا همه ي شما رو توي خوشحاليم سهيم كنم !!!

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت13:18توسط گلناز | |

 

اين روزها همش تويِِ خواب و خيال و رؤيا سَر مي كنم . بعضي وقتها آنقددددررر غرق در رؤيا ميشم كه ديگه حتي نمي فهمم چه اتفاقي توي واقعيت و چه اتفاقي توي رؤياهام برام افتاده ، شايد اين نتيجه ي همون تنهايي ها و سكوت هاي هميشگيه زندگيمه !شايد همه ي اين ها نتيجه ي با خودم حرف زدنهاست ...  نتيجه ي جلوي آينه نشستن و خيره شدن به اون دختركِ غمگين توي آينه است . وقتي به دختركِ توي آينه نگاه مي كنم و باهاش حرف مي زنم ، آنقدر تلخ و كلافه و خسته است كه منم به گريه مي اندازه . من گريه كن و دخترك گريه كن ! آنقدر اشك ميريزه كه چشماش سرخ ِ سرخ ميشن . چشماي سياهش سرخ ميشن ، اما از دردِ دلش هيچي كم نمي شه ! اون فقط توي سكوت گريه ميكنه ... فقط گريه ميكنه و هيچ اتفاقي نمي افته ، هيچكس حتي سوال نمي كنه دخترك براي چي گريه مي كنه!؟

دخترك زل مي زنه به چشماي منو با گريه هاش ، با لبخنداش ، با سكوتش ، با بغض ِتوي گلوش ، با من حرف مي زنه و مي فهمم دخترك ، مثل من چقدر تنهاست .... چقدر تنهاست و به زبون نمياره تنهاييشو .... چقدر صبوره دخترك .... اما صبوري تا كِي ؟

تنها بودن يك كابوس ِ شومه ...

عزيزم ، كار ِ دل ، نباشي ، تمومه ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت21:10توسط گلناز | |

 

گام هایم را سریع تر برمی دارم . فاصله قدم هایم را بیشتر می کنم .                            

تمام تلاشم را به کار می برم ،اما زندگی سریع تر از آن است که من

این گونه به آن برسم .  

نمی دانم سرعتش چند کیلومتر بر ثانیه است .

خسته شده ام !! توانم به صفر نزدیک و نزدیک تر می شود.

 به ناچار توقف می کنم . سکوتی مبهم فضا را پرکرده .

انگارحلقه ای به دور گردنم پیچیده که لحظه به لحظه تنگ تر می شود .

احساس خفگی می کنم .

 دراین روزگارکه هر چیزی بهانه می خواهد ، نمی دانم این جا هوا کم 

است یا بهانه برای زندگی ؟

نمی دانم بهانه مرگ چیست؟ کدامین سکوت بهانه مرگ می شود ؟!!

مرگ زندگی ،مرگ انسانیت ، مرگ احساس و آدمیت ، مرگ ...

سوالی به مغزم تلنگر می زند : آیا منم بهانه ام ،خدایا بهانه چی؟

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت0:1توسط گلناز | |

 

کاش مردم ...

دانه های دلشان پیدا بود .

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت13:57توسط گلناز | |

 

امشب باز این اشکها مجال هیچ کاری رو نمیدن ...

.

.

آخ ... خدا قلبم ! قلبم مدتهاست تیر میکشه .

 

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت0:54توسط گلناز | |

 

دلم واسه درس و دانشگاه خیلی تنگ شده !

دلم واسه تک تک اون روزهای دانشجویی تنگ شده ... روزهای پر دغدغه ای که حاضر بودم زود تموم بشن اما حالا بعد از ۲ سال دلم پر میکشه واسه ثانیه ثانیش !

چه روزهای پر خاطره ای بودن ! روزهای شیرینی که شاید اون موقع قدرشونو ندونستم اما حالا دارم حسرت می خورم که چرا بیشتر قدر ندونستم!

خیلی زود گذشت ... باورم نمیشه ۲ساله که من فارغ التحصیل شدم و ...

خیلی زود گذشت ... همینو فقط میشه گفت!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت23:54توسط گلناز | |

 

يك خواب عجيب ...

ديشب خواب يه بچه ديدم ... خيلي ناز و ماماني بود!سفيد ، خوشگل ، چشماي رنگي ، بور ...وايييي خيلي ناز بود...پوست تنش سفيد بود و لطيف ، تپلي بود و خوش خنده!

يه لباس سفيد-صورتي تنش بود كه خوشگليشو هزار برابر كرده بود!بوي خيلي خوبي ميداد ، اصلا دلم نمي خواست يه لحظه هم بگذارمش زمين ! همش تو بغلم بود و خودشو برام لوس ميكرد.

منم همش ميگرفتمش بغلم و باهاش حرف ميزدم!اونم نگاهم ميكرد و مي خنديد.

اما نفهميدم دختر بود يا پسر !؟

اما هر چي بود خيلي خوشگل بود و من خيلي دوستش داشتم ...

نميدونم تعبير اين خواب چي بود !؟ اما هر چي بود  من دوستش دارم و خيلي برام جالب بود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت15:25توسط گلناز | |

 

درونم غوغایی بر پا شده .

از خودم در شگفتم چگونه کوتاه آمدم ؟

 چگونه اجازه دادم زبانم هر چه می خواهد بگوید و قلم هر چه می خواهد بنویسد !!!!!!

 چگونه اجازه دادم دفترم هر آنچه قلم می گوید در خود بریزد ؟

چرا مانع لغزش قلم بر پیکر دفترم نشدم؟

 اکنون قاصرم از گفتن شدت ندامتم و اینکه چقدر دلم می خواهد زمان به عقب باز گردد و .....

 ولی چه سود ، چه سود از این همه گلایه !!!!!!

مگر چیزی تغییر می کند از پشیمانی من ، یا زمان به عقب باز می گردد .

انگشت حیرت به دهان گرفته ام . بر آونگ تردید سوار شده ام  و در بازاری قدم می زنم که کالایش چیزی جز

حسرت نیست.

 دلم شکسته و چیزی مرهم زخم عمیقش نمی شود .

به که بگویم که چه کرده ام ؟ نزد چه کسی به گناهم اعتراف کنم ؟

شکایتم را به کدام دادگاه ارائه کنم ؟

در این بحبوحه بی عدالتی ،میان مردمان این آشفته بازار، فریاد دادخواهی ام را به گوش کدامین قاضی می توانم

زمزمه کنم ؟

تو بگو چه کنم ؟تو بگو مقصر کیست ؟تو بگو قصور چیست ؟

تو می گویی یا نه ؟تو می گویی یا باز هم من بیهوده سخن بگویم؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت0:37توسط گلناز | |

 

دلم خيلي براي خودم ميسوزه ...

همه چي دارم و هيچي ندارم ... مسخره است !؟!؟!؟

مسخره نيست ، تهوع آوره !

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت19:16توسط گلناز | |

 

و هر روز او متولد میشود ؛

عاشق می شود ؛ مادر می شود ؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست كه او ؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و
شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ؛  جوانی بر باد رفته اش را میبیند و
در قدم های لرزان مردش ؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع
قلب مرد ؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیرشدن مرد ؛ رفتن و فقط رفتن
را در دل او زنده می كند ...  و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در
قلبی مالامال از درد ...!
 و این ؛ رنج است !

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت12:10توسط گلناز | |

 

باران می بارد امشب ...

دلم غم دارد امشب ...

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت14:47توسط گلناز | |

 

تو بگو ، وقتی خواب بودم چه کسی مداد رنگی رو برداشت و فاصله ها رو پررنگ تر کرد !!!!!!؟؟؟؟!!!!!

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت12:2توسط گلناز | |

 

اگه بارون بياد و اولين قطرش بچكه تو دستاي تو ، تا چهل روز آسمون بهت نگاه ميكنه ، پس هميشه حواست به ابراي آسمون باشه ...

اين يه رازه ... !!!!

اما کاش باران باشد ، تو باشی و کوچه ای بی انتها ! دنیا را می خواهم چکار؟ دنیا نباشد ! کوچه باغی باشد و باران و تو که زلالتر از بارانی ...

آخ اگه بارون بزنه ....آخ اگه بارون بزنه ...

 

بارون داره مياد ، چه صدايي داره قطراتش ... صدامو ميشنوي خدا !؟!؟!؟

دلم خيلي گرفته ! کاش اینقدر تنها نبودم .

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت0:6توسط گلناز | |

 

روزهای آغازین سال ۱۳۸۸

 

مي بينم صورتمو توي آينه          با لبي خسته مي پرسم از خودم !؟

اين غريبه كيه ، از من چي مي خواد !؟        اون به من ، يا من به اون خيره شدم

باورم نميشه هر چي مي بينم      چشامو يه لحظه رو هم ميذارم

به خودم ميگم كه اين صورتك ِ     مي تونم از صورتم برش دارم

مي كشم دستمو روي صورتم      هر چي بايد بدونم دستم ميگه

من ُتوي آينه نشون ميده              ميگه اين تويي ، نه هيچ كس ديگه

جاي پاهاي تموم قصه ها            رنگ غربت تو تمومه لحظه ها

مونده روي صورتت تا بدوني      حالا امروز چي ازت مونده به جا ...

آينه ميگه تو هموني كه يه روز      مي خواستي خورشيد ُ با دست بگيري

ولي امروز شهر شب خونت شده     داري به صدا توي قلبت ميميري

ميشكنم آينه رو تا دوباره             نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آينه ميشكنه ، هزار تيكه ميشه       اما باز تو هر تيكش عكس منه

عكسا با دهن كجي بهم ميگن        چشم اميد ُ ببر از آسمون

روزا با همديگه فرقي ندارن         بوي كهنگي ميدن تمومشون !

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت13:59توسط گلناز | |

 

خدا مي خوام با تقديرت مبارزه كنم ، مي خوام نگذارم روزها و ساعت ها و ثانيه ها بگذرن ، نمي خوام بگذارم روز جمعه ساعت 15:13:29 ، 30 اسفند بياد . مي خوام زمان رو نگه دارم .

استرس  عجيبي همه ي وجودمو فرا گرفته ! اما ناتوان تر از اونيم كه حتي فكرشو بكني خدا جون ، تو اونقدر بزرگي كه ... من هميشه جلوت كم ميارم .

من جلوي هيچي رو نميتونم بگيرم !

اما ... اما عقربه هاي ساعت اين روزها چقدر كند مي گذرن ؟!؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت0:26توسط گلناز | |

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود

هر لحظه دردی سر بر می‏دارد

و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند

این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند

مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت16:17توسط گلناز | |

 

آخرین شنبه سال ۱۳۸۷ بود ...

غروب بود و خیابونها شلوغ ... همه در رفت و آمد ... همه مشغول خرید واسه سال نو !!!

ذوق و شوق بچه ها وقتیکه کفش نو یا لباس نو می خرن...دیدنیه !!!

کاش منم بچه بودم مثل سالها پیش ! اما دیگه نیستم و این عذابم میده.

توی این شلوغی ها یکی ماهی میخره ... یکی سبزه واسه سفره هفت سینش ...یکی یکی همه ی سین ها رو میخرن تا بشه ۷ تا سین!

اما من چی ؟!؟!؟!؟!

احساس میکنم دیگه وجود خارجی ندارم!چرا من حق شادی کردن ندارم؟چرا باید از همه چیز فرار کنم!؟

خسته شدم از این فرار کردنها!انگار حق زندگی کردن رو ازم گرفتن!

بین همهمه ی آدمها انگار داشتم گم میشدم ... انگار داشتم خفه میشدم و من چقدرر بیزارم از این سردرگمی!!!!

کاش راه فراری بود ... میخوام از دست همه فرار کنم!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت23:41توسط گلناز | |

 

دلم مي خواد بخندم مثل بچگي هام ...

چقدر دنياي كثيف الانمو ، زيبا مي ديدم !!!

چقدر دلم خوش بود اون موقع ها ...

يادش بخير ، كاش هيچوقت بزرگ نشده بودم .

متنفرم از اين دنياي آدم بزرگها ...

من بچگيامو بايد از كي پس بگيرم ؟؟؟

دلم اون زماني رو ميخواد كه شاد بودم و شاد نه مثل حالا پر از تلخي و درد ، دلم مي خواد يادم بره كه چه روزهاي تلخي رو پشت سر گذاشتم !

ولی مگه میشه از یاد برد ؟؟؟ هیچوقت یادم نمیره ... هرگز !

من مي خوام برگردم به ۲۴ سال پيش ... و ديگه بزرگ نشم !

شايد حتي ديگه متولد هم نشم ...

كاش ميشد .

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت12:59توسط گلناز | |

 

خدا ...

دلم خوش بود که صدامو شنیدی ...

اما نشنیده بودی ... مثل همیشه ! من اشتباه میکردم .

خدایا ... این همه تلخی تا کی ؟؟؟ تا کجا ؟؟؟

تا ابد برای همیشه  ...

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت23:17توسط گلناز | |

یادی از یک غروب دلگیر ...

 

غروب بود ... بارون شديدي هم گرفته بود !

برف پاك كن ماشين مرتب كار ميكرد ، اما آنقدر بارون شديد و تند بود كه هيچي معلوم نبود!

دل آسمون هم مثل دل من گرفته بود و زده بود زير گريه !

من گريه كن ، آسمون گريه كن . انگار با هم مسابقه گذاشته بوديم .

سرم رو از شيشه ي ماشين بيرون آوردم تا قطرات بارون صورتمو نوازش كنه ، چه لذتي داره اين بارون !

صورتم از اشك خيس بود ... با بارون خيس تر هم شد !

رسيدم خونه ، مثل هميشه !

تلخ ،

سردرگم ،

نگران ،

خسته ،

پر از درررررد ،

پر از غصه ،

پر از انتظار ،

دلتنگ ...

و باز ... تنها !

اومدم توي اتاقم ، ماءمن تنهايي هام ، با چشماني اشك آلود ، زانو زدم جلوي خدا ...

خدايي كه عاشقشم ... خدايي كه مي پرستمش !

زانو زدم ، سجده كردم ، اشك ريختم !

اشك ريختم و سجده كردم ...

اشك ريختم به وسعت همه ي تنهاييم ...

 

چه حالي داشتم ، يه حال غريب ... اما حال خوبي بود !

و ... بالاخره سر از سجده برداشتم .

.

.

.

.

خدا ... اين بار صدامو شنيد .

خدا عاشقتم .

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت23:16توسط گلناز | |

 

به قول مروارید جونم :

اینجا زندگی نمی کنن ... نفس می کشن !!!

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت0:0توسط گلناز | |

 

 گل یخ

چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم و غصش قد یه دنیا می شه ...

میره یه گوشه ی پنهون می شینه

اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه !

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه !

وقتی که تنها می شم ... اشک تو چشام حلقه می زنه ... !!!

 

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت14:30توسط گلناز | |