تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

وقتي حتي  م ا د ر ت  هم به درد و دلت گوش نميده ... وقتي هر چي ميگي انگار اصلا تو رو نميبينه چه برسه به اينكه بخواد به حرفهات گووووش كنه ... از ديگران چه توقعي داري گلي؟ از غريبه ها چه توقعي داري ... گلي بسه ساده دلي ، بسه ، سنگ باش و محكم و غير فابل نفوذ  ... راه درازي در پيش داري و ميبيني كه همه رفتن و تنها موندي ... حتي نزديك ترين نزديك ترينشون .

بي ربطه ... اما دارم به 16 آذز فكر ميكنم ... روزي كه ميدونم واسه كسي مهم نيست اما واسه خودم خيلي مهمه ...  هيچوقت تا حالا روز تولدم هيچ اتفاق خوب و غافلگير كننده اي برام نيفتاده ... شايد امسال افتاد اما نمي افته ... مگه چه فرقي داره با بقيه روزها واسه ديگران جز اينكه فقط واسه خودم مهمه ... نه هيچكس ديگه ايي ...

بُريدم  ... كم آوردم ...

خسته ام از اين بي ك َ سي ... به كجا پناه ببرم ؟ خدا فقط تويي ... فقط تورو دارم ... چه گناهي كردم كه بايد توي اين سكوت ... توي اين تنهايي ... توي اين ساعتهاي يخ زده بپوسم  ... تنفر ....

 

خاطرم نيست  تو از باراني ؟

يا كه از نسيم ؟

هر چه هستي ، گذرا نيست هوايت ...  بويت  ...

فقط آهسته بگو ... با دلم مي ماني .

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت0:57توسط گلناز | |

 

 در زندگی زخم هایی هست که ... هست ...

اتکارشان هم که بکنی ، باران که می بارد ، جایشان می سوزد ...

به همین سادگی ...

به همین تلخی ...

گفته بودی فردا پشت این پنجره ها غنچه ایی می روید ... و کسی می آید !

روشنی میارد ... !

دیرگاه است که من پشت این پنجره ها منتظرم ولی اینجا حتی ... ردپایی هم نیست ... !

تنهایم ... تنهای تنهایم ...

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت11:25توسط گلناز | |

 

چرا فقط حرفشو میزنی ... تو رو به جان عزیزترینت یکمی هم عمل کن به حرفات !

بسه این همه شعار ... بسه این همه ابراز عشق ... بهم ثابت کن بگذار بفهمم  من واقعا توی زندگی تو اولویتی هم دارم !!! خواهش میکنم ...

بگذار بفهمم ... تا این همه سرخورده و مایوس نباشم ... تا پشیمون نباشم از کردارم ...

 

مخاطب خاص داره ؟ ... آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت22:51توسط گلناز | |

 

شاید باید با قطار قبلی میامدم . من همیشه کمی فقط کمی دیر رسیدم به فاصله ی غروب کردن خورشید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ۸۸/۸/۸ شاید میتونست روز زیبایی باشه برای من ... یکروز بیادماندنی ... نشد ...اما باز هم زیباست ...

حالا باید بمونم منتظر ... ۹/۹/۹۹ ... تا شاید ... شاید ... تا ۱۰ سال دیگه ؟ اصلا من زنده ام !؟!؟کی میدونه ؟

هر دو تار می تنند... یکی به دور خود... یکی به دور دیگری...
اولی تار می تند...
به دور خودش... دور بودنش... دور تنش...
هر روز در پیله ی تنهایی ِ خود به فردا فکر میکند...
به فردایی که با شمع گریه خواهد کرد و با گل در باد خواهد رقصید....
و چه مغرور است و خودخواه...
چرا که به پرواز ایمان دارد...
چرا که بالهای رنگارنگش کرشمه ی بودنش خواهد بود...
از تلاش خسته نمیشود...
چرا که میداند هر نقش و نگارش ثمره ی تارهایی ست که پی در پی در روزهای زشتی به دور خود می تند... تارهایی که آفرینش معجزه ی آنهاست...
اما دیگری تارش را در باد رها میکند...
تا به شاخه ی درختی گیر کند...
و این کار را آنقدر تکرار میکند تا بتواند جلوی پرواز را بگیرد...
در فکر تنیدن تار به دور دیگری ست... تارهایی که مرگ تنها هنر آنهاست...
اما خبر ندارد که باد آورده را باد میبرد... همانا که از سستترین خانه هاست...
تفاوت تارها در کجاست؟

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت12:8توسط گلناز | |


قاصدكها را آفريد ... تا من و تو  جرات كنيم و آرزوهامون رو  بلندتر بگيم . تا اعتماد كنيم ...

منم آرزو میکنم ... آرزو میکنم واسه ی برآورده شدن‌‌‌ آرزوهایم ...!!!

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت14:20توسط گلناز | |

 

دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

 

پ.ن : مخاطب خاص ..." ک"

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت0:13توسط گلناز | |