تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

هر ردي كه از تو در كوچه پس كوچه هاي عاشقي به يادگار مانده ، چو داغي است كه خاطرات مرا در دلم شعله ور ميكند .

لعنت به تو ...

 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت6:49توسط گلناز | |

 

وضو گرفتم !

قامت بستم ... قامت بستم در برابر يگانگي خدا ... اما اشك ها مجالم ندادند ! سجده ي آخر نتونستم سر بلند كنم و ضجه زدم از درد ... از اون چيزي كه روي سينم سنگيني ميكنه ... صدايم در گلو خاموش شد .

الهی العفو ...

و حالا سوره حشْر ... بخوان به نام خداي پاك و منزه !

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت0:32توسط گلناز | |

 

فردا آغاز یک روز جدید از زندگی جدید من ...

فردا روز دیگری است ...!!!

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت19:33توسط گلناز | |

 

هميشه آنقدر زود ، دير ميشود كه نميفهمي كِي و كجا ، قصه تمام شده بود ... و تو خبر نداشتي ؟!!

خدا اگه درخت تنومندي هم بود تا الان با اين همه باد و طوفان تِرِك برداشته بود ...

حالا چه برسه به اينكه دل بود ... دل ... دل مگه چقدر طاقت داره ؟؟؟ هيچي ... يك تلنگر كافيه ... ميشكنه ... شِكستنش .

درست توي همون لحظه و روزی كه انتظارشو نداري همه چي آوار ميشه روي سرِت و مي موني زير آواري از خاطره ها و احساس هاي قشنگ ... به خودت كه مياي ميبيني آوار، همه چيز و با خودش نابود كرده و ديگه هيچي نداري ...

فقط مونده چند تا قطره اشك ِ خشك و خالي و شايد چند تا خاطره ي تِرِك برداشته كه ديگه نميتوني مثل چيني شكسته بَند بزنيشون !

آره فقط همين ها برام مونده از يكسال زندگي ... از يكسال خاطره ، فقط تيكه هايي ازش مونده ... كه ترجيح ميدم اينا هم نبود.تموم وجودم ، سَرَم ، چشمام خسته ان و پر از درد ... چه شبي بود امشب ... خدا كنه براي هميشه امشبو بتونم فراموش كنم .

به نقطه چين هاي چشمانت فكر ميكنم ...

تو هميشه مي فروشي ،

سه حرفي ها را به يكديگر !

ع ش ق را به ه و س ...

ش ر ف را به و ل ع ...

باز ياد اين جمله افتادم :

" زياد به رنگ سبز دل نبند !

چون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بي رنگ ميشه كه مجبور به فراموش كردنش ميشي ... !!! "

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت1:18توسط گلناز | |

۱۳۸۸.۷.۱

دوباره  پاييز ، دوباره اول مهر ... دوباره شوق باز شدن مدرسه ...  دوباره درس و كلاس و تخته و گچ ... دوباره امتحان و تجديدي و دعواي بابا مامان   ... و در نهايت تمام ...  پايان سال تحصيلي .چقدر فاصله گرفتم از درس خووندن ... از روزهاي مدرسه رفتن ... از قبولي امتحانات و نمره شايد 20 گرفتن ... شايدم نمره اي در حد پاس كردن ، الان ديگه خندم ميگيره به دغدغه هاي روزهاي مدرسه رفتنم ... يادش بخير ... كلاس اول ... دبستان آيت آلله صدر خانم سيد اشرفي ... حياط بزرگ مدرسه ...  صف بستن بچه ها ... عكس گرفتن نيما از من ، از خواهر كوچيكش ...

 چقدر زود ، دير ميشود .

اصلا توقع نداشتم اينقدررر زود بزرگ بشم ...

و حالا گريه ي من ... و حسرت روزهاي قشنگ قبل !!!

حالا بوي پاييز ، فصل پاييز ، بوي بارون ... بوي مهر

اول مهر ... اول مهرماه 1388 ... اول مهر و يك دنيا تنهايي من ... گلي ، دختري تنها در آستانه ي فصلي سرد!

مهرماه ... مهرماه رو به خاطر اول مهرش و باز شدن مدارس هميشه دوست داشتم ... اما حالا نزديك ِدو سال ِ كه مهرماه رو به يك بهونه ي ديگه هم دوست دارم ... بهونه اي كه توي قلبمه ... ماه مهر ... ماه خوبي ها ، ماه محبت ، ماه عدالت ، ماه دوست داشتنها ، ماه ع ش ق ... آره ، دوسِت دارم ماهِ مهرِ من !

هميشه عاشق ِفصل پاييز بودم ...

مهر ... 1 مهر ... (؟) مهر ...

آبان

و

آذر ...  16 آذر ... روزي كه از همه ي روزهاي خدا بيشتر دوستش دارم ... روز تولد من !

منتظرت هستم آذر .

منتظرتم تا بيايي ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت1:55توسط گلناز | |