|
آسمان آبی به درون می آید و من از هر ابری تکه ای برمی دارم پر قو ، پر غاز ، پر مرغ دریا خانه ای خواهم زد از سپیدی ، پاکی سقف آن مهتاب است پنجره ها از نور پرده ها از گل یاس فرش از مهر ، رنگ از شور همه اسباب عشق و هوایی از تو ...
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی؟ گفت : نخریدند ... تمام شد . بعضی وقتها از سادگی خودم و پستی آدمها حالم بهم میخوره ...
نمی دونم چه مرگمه!؟ بریدم ... خسته ام ... کم آوردم !!! ای وایی ... باز قلبم تیر میکشه ...!!!
من برگشتم ... سلام !!! " فقط اینو بگم که متاسفم واسه ی اونایی که میان تو وبلاگ من و نظراتی میذارن که در حد و اندازه ی خودشونه ... واقعا متاسفم براشون ... فقر فرهنگی دارن ... "
اين روزها اونقدر خوشحالم كه هيچكس حالمو درك نميكنه ... اونقدر خوشحال ... كه هيچكس درك نميكنه ... كه نميدونم خوشحاليمو چطوري نشون بدم!؟! از ته دل شادي ميكنم و خوشحالم ! اين روزها دو تا جوون ِ گل ِ پاك ِ عاشق دارن با هم پيوند زناشويي ميبندن ... آره ... خواهرم داره عروش ميشه ... قربونه قد و بالاش بشم من كه چه خواهريه ... يه تيكه جواهره ... اونقدر دوسش دارم كه از لحظه ايي كه شنيدم داره عروس ميشه مدام به عكسش نگاه ميكنم و قربون صدقش ميرم ، پيشش نيستم كه بغلش كنم كه ببوسمش كه بهش از نزديك تبريك بگم اما دارم واسه روزعقدش لحظه شماري ميكنم كه باهاش باشم ... كه پيشش باشم كه همراهش باشم ... كه ببينمش كنار شوهرش ايستاده و قراره كه خوشبخت بشه ... كه ميشه ... كه ميدونم لياقت خوشبختي رو دارن هر دوشون ، كه نگاه كنم توي اون چشماي خوشگلش و بگم خواهر ِ گلم خوشبخت بشي ... خواهر ... خواهر ... خواهر ... هميشه آرزو داشتم يه خواهر داشتم از پوست و استخوونه خودم ... از خون ِ خودم ... اما نداشتم ... دلم يه خواهر ميخواست واسه روزهاي دلتنگيم ، واسه شاديهام ، واسه اينكه وقتي غصه دارم بهش پناه ببرم و درد ِ دلمُ بهش بگم ... دلم يه خواهر ميخواست ، يه فرشته ... دلم يه فرشته ميخواست كه خدا "شيوا" رو وارد زندگيم كرد ... شد خواهرم ... شد پاره تنم ... شد همه چيزم ... شيوا شد خواهرم ... شد محرم اسرارم ... شد سنگ صبورم ... شد همه ي زندگيم ! يه فرشته ي تمام عيار، يه خواهر خوووووب كه هميشه از حضورش توي زندگيم خدا رو شكر كردم ... حالا شيوا داره عروس ميشه ، و من اوووووونقدر خوشحالم كه اشك شوق يه لحظه هم راحتم نميذاره ... مدام ياد ِ خاطرات ِ مشترك ِ دوران درس و دانشگاه مي افتم كه با شيوا چه لحظه هايي گذرونديم ... چقدر زود گذشت همه ي اون خاطرات شيرين ، چقدر زود 6 سال از عمر دوستي ِ من و شيوا گذشت ... 6 سال گذشت اما هنوز ادامه داره ... تا ابد ... اين روزها همش دارم اشك خوشحالي ميريزم واسه عروس شدن صميمي ترين دوست زندگيم ...دوست كه نه ... خواهرم !!!!! شيوا، خواهرم و مسعود عزيزم ... خوشبختي حق شماست ، از بودن و داشتن هم لذت ببريد و هميشه كنار هم باشيد ... خوشبخت باشيد ... دوسِتون دارم !
|
About![]()
شيشه پنجره را باران شست Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اگر دل دلیل است
بكارت موهوم |