تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

آسمان آبی

به درون می آید

و من از هر ابری

تکه ای برمی دارم

                    پر قو ، پر غاز ، پر مرغ دریا

خانه ای خواهم زد

                    از سپیدی ، پاکی

سقف آن مهتاب است

پنجره ها از نور

پرده ها از گل یاس

فرش از مهر ، رنگ از شور

                                 همه اسباب عشق

                                                    و هوایی از تو ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت22:59توسط گلناز | |

 

زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی؟ گفت : نخریدند ... تمام شد .

بعضی وقتها از سادگی خودم و پستی آدمها حالم بهم میخوره ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت18:54توسط گلناز | |

 

نمی دونم چه مرگمه!؟

بریدم ... خسته ام ... کم آوردم !!!

ای وایی ... باز قلبم تیر میکشه ...!!!

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت14:44توسط گلناز | |

 

من برگشتم ...

سلام !!!

" فقط اینو بگم که متاسفم واسه ی اونایی که میان تو وبلاگ من و نظراتی میذارن که در حد و اندازه ی خودشونه ... واقعا متاسفم براشون ... فقر فرهنگی دارن ... "

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت22:29توسط گلناز | |

اين روزها اونقدر خوشحالم كه هيچكس حالمو درك نميكنه ...

اونقدر خوشحال ... كه هيچكس درك نميكنه  ...  كه نميدونم خوشحاليمو چطوري نشون بدم!؟!

از ته دل شادي ميكنم و خوشحالم !

اين روزها دو تا جوون ِ گل ِ پاك ِ عاشق دارن با هم پيوند زناشويي ميبندن ...

آره ... خواهرم داره عروش ميشه ... قربونه قد و بالاش بشم من كه چه خواهريه ... يه تيكه جواهره ... اونقدر دوسش دارم كه از لحظه ايي كه شنيدم داره عروس ميشه مدام به عكسش نگاه ميكنم و قربون صدقش ميرم ، پيشش نيستم كه بغلش كنم كه ببوسمش كه بهش از نزديك تبريك بگم اما دارم واسه روزعقدش لحظه شماري ميكنم كه باهاش باشم ... كه پيشش باشم كه همراهش باشم ...  كه ببينمش كنار شوهرش ايستاده و قراره كه خوشبخت بشه ... كه ميشه ... كه ميدونم لياقت خوشبختي رو دارن هر دوشون ، كه نگاه كنم توي اون چشماي خوشگلش و بگم خواهر ِ گلم خوشبخت بشي ...

خواهر ... خواهر ... خواهر ... هميشه آرزو داشتم يه خواهر داشتم از پوست و استخوونه خودم ... از خون ِ خودم ... اما نداشتم ... دلم يه خواهر ميخواست واسه روزهاي دلتنگيم ، واسه شاديهام ، واسه اينكه وقتي غصه دارم بهش پناه ببرم و درد ِ دلمُ بهش بگم ... دلم يه خواهر ميخواست ، يه فرشته ...

دلم يه فرشته ميخواست كه خدا "شيوا" رو وارد زندگيم كرد ... شد خواهرم ... شد پاره تنم ... شد همه چيزم ... شيوا شد خواهرم ... شد محرم اسرارم ... شد سنگ صبورم ... شد همه ي زندگيم !

يه فرشته ي تمام عيار، يه خواهر خوووووب كه هميشه از حضورش توي زندگيم خدا رو شكر كردم ...

حالا شيوا داره عروس ميشه ، و من اوووووونقدر خوشحالم كه اشك شوق يه لحظه هم راحتم نميذاره ...

مدام ياد ِ خاطرات ِ مشترك ِ دوران درس و دانشگاه مي افتم كه با شيوا چه لحظه هايي گذرونديم ... چقدر زود گذشت همه ي اون خاطرات شيرين ، چقدر زود 6 سال از عمر دوستي ِ من و شيوا گذشت ... 6 سال گذشت اما هنوز ادامه داره ... تا ابد ...

اين روزها همش دارم اشك خوشحالي ميريزم واسه عروس شدن صميمي ترين دوست زندگيم ...دوست كه  نه ... خواهرم !!!!!

شيوا، خواهرم  و مسعود عزيزم ... خوشبختي حق شماست ، از بودن و داشتن هم لذت ببريد و هميشه كنار هم باشيد ...

خوشبخت باشيد ... دوسِتون دارم !

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت2:7توسط گلناز | |