تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

نوشتیم میرحسین موسوی ... خواندند احمدی نژاد !!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت18:10توسط گلناز | |

 

ساعت نزديك 4 صبحه ، نه بگذار دقيق بگم : 3:58:32 نيمه شب سه شنبه 19 خرداد سال 1388 .

چند شب ِدوباره بي خواب شدم .علتش رو نمي دونم ...نمي تونم بخوابم .چشمامو ميبندم اما ... اما آرامش ندارم ، يهوچشمامو باز مي كنم و ميبينم فقط عقربه هاي ساعت و ثانيه شمار به اندازه يك صدم ثانيه جلو رفته و دوباره سردرگم از اين پهلو به اون پهلو ميشم و ... بعضي وقتها هم حس مي كنم بالش زير سرم خيس شده و من مي فهمم باز چند قطره اشك ريختم !!!

چشمام پر از خوابن ... اما كو اون شبهاي پر از آرامش ؟؟!!؟؟

تسبيح ياسي رنگمو بر ميدارم و شروع ميكنم زير لب با خدا حرف ميزنم ... همون ذكرهميشگي و چشمامو ميبندم . اسم خدا بهم آرامش ِ خاصي ميده اما باز خوابم نميبره !!!

صداي اذان هم بلند شد و من هنوز بيدارم .

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت4:20توسط گلناز | |

 

كاش ميشد فقط چند ثانيه چشمامو مي بستم و مي تونستم فراموش كنم همه چيزو ...

 تلخ و شيرين ، زشت و زيبا ، خوب و بد ، راست و دورغ ...

يك كلام ... همه چيز رو ! حتي خودمو .

كاش ميشد و مي تونستم همه ي خاطراتمو فراموش كنم و دوباره از اول شروع كنم ، شايد يه شروع بهتر !!!

ذهن ِ خستم ديگه گنجايش ِ هيچي نداره . ديگه ظرفيت پذيرفتن هيچ دردي رو ندارم ، روحم خسته است و نياز به پرواز داره و من نميدونم با اين روح خسته و به انزوا كشيده شده چه كنم !؟!؟

از اين روزگار و آدمهاش متنفرم ...

از لحظه به لحظه زندگيم ، از هر ثانيه و ساعتش متنفرم ...

از اين روزها بيزارم ... از اين روزهايي كه پر از تنهايي هستن و من ِ خسته ديگه نميتونم باهاش مبارزه كنم!

انگار هميشه زندگي من بايد با بقيه فرق داشته باشه ... اما من دليلشو نميدونم چيه ... هر چي بيشتر ميگردم ، كمتر به نتيجه ميرسم ... اين روزها هم كه اصلا به نتيجه نميرسم !!!

اما كاش واقعا مي تونستم توي يك لحظه همه چيز رو فراموش كنم ... خسته ام .... خيلي خسته ام !!!

توي يك چشم به هم زدن ... كاش ميشد کل زندگیو فراموش كرد .

کاش میشد ...

کاش ...

کاش ...

ک ا ش ...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت1:42توسط گلناز | |

 

تنهام !!!

دیگه رویاهام یادم رفته ... اما نه یادم نرفته . رویاهامو گم کردم  ... الان که باید باشی نیستی !!! 

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت18:3توسط گلناز | |

 

دلم ... ميدونم دلم چي مي خواد ، اما نيست كسي كه راز ِ دلم ُ بهش بگم ! هيچكس نيست جز خدا ...

خدا هست ... آره خدا هست اما ...

دلم اين روزها دستهاي گرمي ُ مي خواد كه منو نوازش كنه تا بلكه يه كمي از فشارهاي روحيم كم شه !

من هيچوقت كسي ُ نداشتم كه مثل يك فرشته تو لباس سفيد ... منو در آغوش بگيره و محبتشو با كلامش نشونم بده ، دلم كسيو ميخواد كه سر بگذارم تو دامنش ُ هاي هاي  گريه كنم !

هيچوقت كسي نبود كه با من همدردي كنه ، شايد هميشه زيادي بودم ، يا شايد مثل هميشه دير رسيدم و كسي ديگه حوصله منو نداره ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت23:29توسط گلناز | |