تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

دلم واسه درس و دانشگاه خیلی تنگ شده !

دلم واسه تک تک اون روزهای دانشجویی تنگ شده ... روزهای پر دغدغه ای که حاضر بودم زود تموم بشن اما حالا بعد از ۲ سال دلم پر میکشه واسه ثانیه ثانیش !

چه روزهای پر خاطره ای بودن ! روزهای شیرینی که شاید اون موقع قدرشونو ندونستم اما حالا دارم حسرت می خورم که چرا بیشتر قدر ندونستم!

خیلی زود گذشت ... باورم نمیشه ۲ساله که من فارغ التحصیل شدم و ...

خیلی زود گذشت ... همینو فقط میشه گفت!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت23:54توسط گلناز | |

 

يك خواب عجيب ...

ديشب خواب يه بچه ديدم ... خيلي ناز و ماماني بود!سفيد ، خوشگل ، چشماي رنگي ، بور ...وايييي خيلي ناز بود...پوست تنش سفيد بود و لطيف ، تپلي بود و خوش خنده!

يه لباس سفيد-صورتي تنش بود كه خوشگليشو هزار برابر كرده بود!بوي خيلي خوبي ميداد ، اصلا دلم نمي خواست يه لحظه هم بگذارمش زمين ! همش تو بغلم بود و خودشو برام لوس ميكرد.

منم همش ميگرفتمش بغلم و باهاش حرف ميزدم!اونم نگاهم ميكرد و مي خنديد.

اما نفهميدم دختر بود يا پسر !؟

اما هر چي بود خيلي خوشگل بود و من خيلي دوستش داشتم ...

نميدونم تعبير اين خواب چي بود !؟ اما هر چي بود  من دوستش دارم و خيلي برام جالب بود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت15:25توسط گلناز | |

 

درونم غوغایی بر پا شده .

از خودم در شگفتم چگونه کوتاه آمدم ؟

 چگونه اجازه دادم زبانم هر چه می خواهد بگوید و قلم هر چه می خواهد بنویسد !!!!!!

 چگونه اجازه دادم دفترم هر آنچه قلم می گوید در خود بریزد ؟

چرا مانع لغزش قلم بر پیکر دفترم نشدم؟

 اکنون قاصرم از گفتن شدت ندامتم و اینکه چقدر دلم می خواهد زمان به عقب باز گردد و .....

 ولی چه سود ، چه سود از این همه گلایه !!!!!!

مگر چیزی تغییر می کند از پشیمانی من ، یا زمان به عقب باز می گردد .

انگشت حیرت به دهان گرفته ام . بر آونگ تردید سوار شده ام  و در بازاری قدم می زنم که کالایش چیزی جز

حسرت نیست.

 دلم شکسته و چیزی مرهم زخم عمیقش نمی شود .

به که بگویم که چه کرده ام ؟ نزد چه کسی به گناهم اعتراف کنم ؟

شکایتم را به کدام دادگاه ارائه کنم ؟

در این بحبوحه بی عدالتی ،میان مردمان این آشفته بازار، فریاد دادخواهی ام را به گوش کدامین قاضی می توانم

زمزمه کنم ؟

تو بگو چه کنم ؟تو بگو مقصر کیست ؟تو بگو قصور چیست ؟

تو می گویی یا نه ؟تو می گویی یا باز هم من بیهوده سخن بگویم؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت0:37توسط گلناز | |

 

دلم خيلي براي خودم ميسوزه ...

همه چي دارم و هيچي ندارم ... مسخره است !؟!؟!؟

مسخره نيست ، تهوع آوره !

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت19:16توسط گلناز | |

 

و هر روز او متولد میشود ؛

عاشق می شود ؛ مادر می شود ؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست كه او ؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و
شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ؛  جوانی بر باد رفته اش را میبیند و
در قدم های لرزان مردش ؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع
قلب مرد ؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیرشدن مرد ؛ رفتن و فقط رفتن
را در دل او زنده می كند ...  و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در
قلبی مالامال از درد ...!
 و این ؛ رنج است !

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت12:10توسط گلناز | |

 

باران می بارد امشب ...

دلم غم دارد امشب ...

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت14:47توسط گلناز | |

 

تو بگو ، وقتی خواب بودم چه کسی مداد رنگی رو برداشت و فاصله ها رو پررنگ تر کرد !!!!!!؟؟؟؟!!!!!

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت12:2توسط گلناز | |

 

اگه بارون بياد و اولين قطرش بچكه تو دستاي تو ، تا چهل روز آسمون بهت نگاه ميكنه ، پس هميشه حواست به ابراي آسمون باشه ...

اين يه رازه ... !!!!

اما کاش باران باشد ، تو باشی و کوچه ای بی انتها ! دنیا را می خواهم چکار؟ دنیا نباشد ! کوچه باغی باشد و باران و تو که زلالتر از بارانی ...

آخ اگه بارون بزنه ....آخ اگه بارون بزنه ...

 

بارون داره مياد ، چه صدايي داره قطراتش ... صدامو ميشنوي خدا !؟!؟!؟

دلم خيلي گرفته ! کاش اینقدر تنها نبودم .

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت0:6توسط گلناز | |

 

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شکستگي نداشته باشه "
پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست .
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند .
پيرمرد با اندوه ! گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد . چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است !

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت0:3توسط گلناز | |

 

روزهای آغازین سال ۱۳۸۸

 

مي بينم صورتمو توي آينه          با لبي خسته مي پرسم از خودم !؟

اين غريبه كيه ، از من چي مي خواد !؟        اون به من ، يا من به اون خيره شدم

باورم نميشه هر چي مي بينم      چشامو يه لحظه رو هم ميذارم

به خودم ميگم كه اين صورتك ِ     مي تونم از صورتم برش دارم

مي كشم دستمو روي صورتم      هر چي بايد بدونم دستم ميگه

من ُتوي آينه نشون ميده              ميگه اين تويي ، نه هيچ كس ديگه

جاي پاهاي تموم قصه ها            رنگ غربت تو تمومه لحظه ها

مونده روي صورتت تا بدوني      حالا امروز چي ازت مونده به جا ...

آينه ميگه تو هموني كه يه روز      مي خواستي خورشيد ُ با دست بگيري

ولي امروز شهر شب خونت شده     داري به صدا توي قلبت ميميري

ميشكنم آينه رو تا دوباره             نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آينه ميشكنه ، هزار تيكه ميشه       اما باز تو هر تيكش عكس منه

عكسا با دهن كجي بهم ميگن        چشم اميد ُ ببر از آسمون

روزا با همديگه فرقي ندارن         بوي كهنگي ميدن تمومشون !

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت13:59توسط گلناز | |