|
آغاز سال ۱۳۸۸ " سال نو مبارک " به باز آمدنت چنان دل خوشم ، كه طفلي به صبح عید ... پرستويي به ظهر بهار و من به ديدن تو چنان در آيينه مشغولم كه جهان از كنارم مي گذرد بي آنكه سر برگردانم ... بي آنكه سر برگردانم ... "مهران مدیری"
۱۳۸۷.۱۲.۳۰ يكي از ماهي هايي كه خريده بودم مُرد ... ماهي تنها ، در تنگ بلورين يا در حوض زلال ، در خيال مي آورد دريا را ! اي ماهي نان و آبت هست ، چه غصه داري؟ بيبن كودكي معصوم تر از تو ، آواره شهر و شب هاست ، و آرزو ميكند سقفي بالاي سر داشت و خواب گندم مي ديد ...
روزهاي آخر سال ... 1387.12.29 امروز رفتم واسه سفره هفت سينم ماهي قرمز بخرم . من چقدر اين ماهي هاي كوچولوي قرمز رنگ رو دوست دارم . خيلي خوشگلن ، اما حيف كه ما به خاطر سفره ي هفت سين هر سالمون مجبوريم چند تا از اين ماهي ها رو بندازيم تو تنگ و حبسشون كنيم توي قفس !!! به خودم گفتم گلي ، بيا امسال ماهي قرمز نخر ، رسم هر سالتو بشكن ... گناه دارن اين ماهي هاي بي زبون ،اگه زبون داشتن بهت ميگفتن ما رو ننداز توي قفس ، ما مي خواهيم آزاد و رها باشم ... اما ديدم نميشه ... بايد به همه توضيح بدي كه چرا سفرت ماهي قرمز نداره . اصلا كاش امسال نمي خواستم سفره هفت سين بچينم ، امسال يك حس غريب دارم به همه چيز، انگار نسبت به همه ي سنتها و قوانين اطرافم سرد شدم . نه ... سرد نبودم سرد نشدم بي تفاوت شدم !!! اما چند لحظه بعد ، به خودم كه آمدم ديدم هم ماهي قرمز خريدم و هم سبزه ! انگار با بعضي چيزها نميشه مبارزه كرد ! راستش خودمونيم سفره هفت سين آريايي بدون ماهي قرمز لطف و صفايي نداره .
خدا مي خوام با تقديرت مبارزه كنم ، مي خوام نگذارم روزها و ساعت ها و ثانيه ها بگذرن ، نمي خوام بگذارم روز جمعه ساعت 15:13:29 ، 30 اسفند بياد . مي خوام زمان رو نگه دارم . استرس عجيبي همه ي وجودمو فرا گرفته ! اما ناتوان تر از اونيم كه حتي فكرشو بكني خدا جون ، تو اونقدر بزرگي كه ... من هميشه جلوت كم ميارم . من جلوي هيچي رو نميتونم بگيرم !
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود
آخرین شنبه سال ۱۳۸۷ بود ... غروب بود و خیابونها شلوغ ... همه در رفت و آمد ... همه مشغول خرید واسه سال نو !!! ذوق و شوق بچه ها وقتیکه کفش نو یا لباس نو می خرن...دیدنیه !!! کاش منم بچه بودم مثل سالها پیش ! اما دیگه نیستم و این عذابم میده. توی این شلوغی ها یکی ماهی میخره ... یکی سبزه واسه سفره هفت سینش ...یکی یکی همه ی سین ها رو میخرن تا بشه ۷ تا سین! اما من چی ؟!؟!؟!؟! احساس میکنم دیگه وجود خارجی ندارم!چرا من حق شادی کردن ندارم؟چرا باید از همه چیز فرار کنم!؟ خسته شدم از این فرار کردنها!انگار حق زندگی کردن رو ازم گرفتن! بین همهمه ی آدمها انگار داشتم گم میشدم ... انگار داشتم خفه میشدم و من چقدرر بیزارم از این سردرگمی!!!! کاش راه فراری بود ... میخوام از دست همه فرار کنم!
ای دل ساده بکش درد ... بکش درد که حقت اینست !!! از زمانه بشو دلسرد ... که حقت اینست !!!
دلم مي خواد بخندم مثل بچگي هام ... چقدر دنياي كثيف الانمو ، زيبا مي ديدم !!! چقدر دلم خوش بود اون موقع ها ... يادش بخير ، كاش هيچوقت بزرگ نشده بودم . متنفرم از اين دنياي آدم بزرگها ... من بچگيامو بايد از كي پس بگيرم ؟؟؟ دلم اون زماني رو ميخواد كه شاد بودم و شاد نه مثل حالا پر از تلخي و درد ، دلم مي خواد يادم بره كه چه روزهاي تلخي رو پشت سر گذاشتم ! ولی مگه میشه از یاد برد ؟؟؟ هیچوقت یادم نمیره ... هرگز ! من مي خوام برگردم به ۲۴ سال پيش ... و ديگه بزرگ نشم ! شايد حتي ديگه متولد هم نشم ... كاش ميشد .
خدا ... دلم خوش بود که صدامو شنیدی ... اما نشنیده بودی ... مثل همیشه ! من اشتباه میکردم . خدایا ... این همه تلخی تا کی ؟؟؟ تا کجا ؟؟؟ تا ابد برای همیشه ...
تو نفس عمیق بکش و من تا ۵ می شمارم ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ اما تو حس نمی کنی چون نیستی ... چون رفتی و من تنهای تنها رفتم توی خلا پرواز کردم تا اوج ... بی تو ! وجودم تهی شد از همه دردها و رنج ها و بغض ها و باز هم تو نبودی !!!
یادی از یک غروب دلگیر ... غروب بود ... بارون شديدي هم گرفته بود ! برف پاك كن ماشين مرتب كار ميكرد ، اما آنقدر بارون شديد و تند بود كه هيچي معلوم نبود! دل آسمون هم مثل دل من گرفته بود و زده بود زير گريه ! من گريه كن ، آسمون گريه كن . انگار با هم مسابقه گذاشته بوديم . سرم رو از شيشه ي ماشين بيرون آوردم تا قطرات بارون صورتمو نوازش كنه ، چه لذتي داره اين بارون ! صورتم از اشك خيس بود ... با بارون خيس تر هم شد ! رسيدم خونه ، مثل هميشه ! تلخ ، سردرگم ، نگران ، خسته ، پر از درررررد ، پر از غصه ، پر از انتظار ، دلتنگ ... و باز ... تنها ! اومدم توي اتاقم ، ماءمن تنهايي هام ، با چشماني اشك آلود ، زانو زدم جلوي خدا ... خدايي كه عاشقشم ... خدايي كه مي پرستمش ! زانو زدم ، سجده كردم ، اشك ريختم ! اشك ريختم و سجده كردم ... اشك ريختم به وسعت همه ي تنهاييم ... چه حالي داشتم ، يه حال غريب ... اما حال خوبي بود ! و ... بالاخره سر از سجده برداشتم . . . . . خدا ... اين بار صدامو شنيد . خدا عاشقتم .
به قول مروارید جونم : اینجا زندگی نمی کنن ... نفس می کشن !!!
خدايا آنكس را كه شعور ندادي ، پس چه دادي ؟؟؟
ای ساحل آرامشم سوی تو پر می کشم از دوریت در آتشم ... در آتشم یارا قیصر امین پور
گل یخ چرا وقتی که آدم تنها می شه غم و غصش قد یه دنیا می شه ... میره یه گوشه ی پنهون می شینه اونجا رو مثل یه زندون می بینه غم تنهایی اسیرت می کنه ! تا بخوای بجنبی پیرت می کنه ! وقتی که تنها می شم ... اشک تو چشام حلقه می زنه ... !!!
|
About![]()
شيشه پنجره را باران شست Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اگر دل دلیل است
بكارت موهوم |