تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

آغاز سال ۱۳۸۸

" سال نو مبارک "

به باز آمدنت چنان دل خوشم ، كه طفلي به صبح عید ... پرستويي به ظهر بهار

و من به ديدن تو چنان در آيينه مشغولم

كه جهان از كنارم مي گذرد بي آنكه سر برگردانم ...

                                     بي آنكه سر برگردانم ...

                                                                                      "مهران مدیری"

                           

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت15:13توسط گلناز | |

 

۱۳۸۷.۱۲.۳۰

يكي از ماهي هايي كه خريده بودم  مُرد ...

 

ماهي تنها  ، در تنگ بلورين يا در حوض زلال ، در خيال مي آورد دريا را !

اي ماهي نان و آبت هست ، چه غصه داري؟

بيبن كودكي معصوم تر از تو ، آواره شهر و شب هاست ، و آرزو ميكند سقفي بالاي سر داشت و خواب گندم مي ديد ...

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت12:1توسط گلناز | |

 

روزهاي آخر سال ...

1387.12.29

امروز رفتم واسه سفره هفت سينم ماهي قرمز بخرم . من چقدر اين ماهي هاي كوچولوي قرمز رنگ رو دوست دارم . خيلي خوشگلن ، اما حيف كه ما به خاطر سفره ي هفت سين هر سالمون مجبوريم چند تا از اين ماهي ها رو بندازيم تو تنگ و حبسشون كنيم  توي قفس !!!

به خودم گفتم گلي ، بيا امسال ماهي قرمز نخر ، رسم هر سالتو بشكن ... گناه دارن اين ماهي هاي بي زبون ،اگه زبون داشتن بهت ميگفتن ما رو ننداز توي قفس ، ما مي خواهيم آزاد و رها باشم ...

اما ديدم نميشه ... بايد به همه توضيح بدي كه چرا سفرت ماهي قرمز نداره . اصلا كاش امسال نمي خواستم سفره هفت سين بچينم ، امسال يك حس غريب دارم به همه چيز، انگار نسبت به همه ي سنتها و قوانين اطرافم سرد شدم .

نه ...

سرد نبودم

سرد نشدم

بي تفاوت شدم !!!

 

اما چند لحظه بعد ،  به خودم كه آمدم ديدم هم ماهي قرمز خريدم و هم سبزه ! انگار با بعضي چيزها نميشه مبارزه كرد !

راستش خودمونيم سفره هفت سين آريايي بدون ماهي قرمز لطف و صفايي نداره .

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت14:28توسط گلناز | |

 

خدا مي خوام با تقديرت مبارزه كنم ، مي خوام نگذارم روزها و ساعت ها و ثانيه ها بگذرن ، نمي خوام بگذارم روز جمعه ساعت 15:13:29 ، 30 اسفند بياد . مي خوام زمان رو نگه دارم .

استرس  عجيبي همه ي وجودمو فرا گرفته ! اما ناتوان تر از اونيم كه حتي فكرشو بكني خدا جون ، تو اونقدر بزرگي كه ... من هميشه جلوت كم ميارم .

من جلوي هيچي رو نميتونم بگيرم !

اما ... اما عقربه هاي ساعت اين روزها چقدر كند مي گذرن ؟!؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت0:26توسط گلناز | |

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود

هر لحظه دردی سر بر می‏دارد

و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند

این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند

مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت16:17توسط گلناز | |

 

آخرین شنبه سال ۱۳۸۷ بود ...

غروب بود و خیابونها شلوغ ... همه در رفت و آمد ... همه مشغول خرید واسه سال نو !!!

ذوق و شوق بچه ها وقتیکه کفش نو یا لباس نو می خرن...دیدنیه !!!

کاش منم بچه بودم مثل سالها پیش ! اما دیگه نیستم و این عذابم میده.

توی این شلوغی ها یکی ماهی میخره ... یکی سبزه واسه سفره هفت سینش ...یکی یکی همه ی سین ها رو میخرن تا بشه ۷ تا سین!

اما من چی ؟!؟!؟!؟!

احساس میکنم دیگه وجود خارجی ندارم!چرا من حق شادی کردن ندارم؟چرا باید از همه چیز فرار کنم!؟

خسته شدم از این فرار کردنها!انگار حق زندگی کردن رو ازم گرفتن!

بین همهمه ی آدمها انگار داشتم گم میشدم ... انگار داشتم خفه میشدم و من چقدرر بیزارم از این سردرگمی!!!!

کاش راه فراری بود ... میخوام از دست همه فرار کنم!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت23:41توسط گلناز | |

 

ای دل ساده بکش درد ... بکش درد

که حقت اینست !!!

از زمانه بشو دلسرد ... که حقت اینست !!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت14:27توسط گلناز | |

 

دلم مي خواد بخندم مثل بچگي هام ...

چقدر دنياي كثيف الانمو ، زيبا مي ديدم !!!

چقدر دلم خوش بود اون موقع ها ...

يادش بخير ، كاش هيچوقت بزرگ نشده بودم .

متنفرم از اين دنياي آدم بزرگها ...

من بچگيامو بايد از كي پس بگيرم ؟؟؟

دلم اون زماني رو ميخواد كه شاد بودم و شاد نه مثل حالا پر از تلخي و درد ، دلم مي خواد يادم بره كه چه روزهاي تلخي رو پشت سر گذاشتم !

ولی مگه میشه از یاد برد ؟؟؟ هیچوقت یادم نمیره ... هرگز !

من مي خوام برگردم به ۲۴ سال پيش ... و ديگه بزرگ نشم !

شايد حتي ديگه متولد هم نشم ...

كاش ميشد .

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت12:59توسط گلناز | |

 

خدا ...

دلم خوش بود که صدامو شنیدی ...

اما نشنیده بودی ... مثل همیشه ! من اشتباه میکردم .

خدایا ... این همه تلخی تا کی ؟؟؟ تا کجا ؟؟؟

تا ابد برای همیشه  ...

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت23:17توسط گلناز | |

 

تو نفس عمیق بکش

و من تا ۵ می شمارم

۱

۲

۳

۴

۵

اما تو حس نمی کنی

چون نیستی ... چون رفتی

و من تنهای تنها رفتم توی خلا

پرواز کردم تا اوج ... بی تو !

وجودم تهی شد از همه دردها و رنج ها و بغض ها

و باز هم تو نبودی !!!

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت23:12توسط گلناز | |

یادی از یک غروب دلگیر ...

 

غروب بود ... بارون شديدي هم گرفته بود !

برف پاك كن ماشين مرتب كار ميكرد ، اما آنقدر بارون شديد و تند بود كه هيچي معلوم نبود!

دل آسمون هم مثل دل من گرفته بود و زده بود زير گريه !

من گريه كن ، آسمون گريه كن . انگار با هم مسابقه گذاشته بوديم .

سرم رو از شيشه ي ماشين بيرون آوردم تا قطرات بارون صورتمو نوازش كنه ، چه لذتي داره اين بارون !

صورتم از اشك خيس بود ... با بارون خيس تر هم شد !

رسيدم خونه ، مثل هميشه !

تلخ ،

سردرگم ،

نگران ،

خسته ،

پر از درررررد ،

پر از غصه ،

پر از انتظار ،

دلتنگ ...

و باز ... تنها !

اومدم توي اتاقم ، ماءمن تنهايي هام ، با چشماني اشك آلود ، زانو زدم جلوي خدا ...

خدايي كه عاشقشم ... خدايي كه مي پرستمش !

زانو زدم ، سجده كردم ، اشك ريختم !

اشك ريختم و سجده كردم ...

اشك ريختم به وسعت همه ي تنهاييم ...

 

چه حالي داشتم ، يه حال غريب ... اما حال خوبي بود !

و ... بالاخره سر از سجده برداشتم .

.

.

.

.

خدا ... اين بار صدامو شنيد .

خدا عاشقتم .

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت23:16توسط گلناز | |

 

به قول مروارید جونم :

اینجا زندگی نمی کنن ... نفس می کشن !!!

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت0:0توسط گلناز | |

 

خدايا آنكس را كه شعور ندادي ، پس چه دادي ؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت15:33توسط گلناز | |

 

ای ساحل آرامشم

سوی تو پر می کشم

از دوریت در آتشم ...

در آتشم یارا

 

                                                                قیصر امین پور

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت21:22توسط گلناز | |

 

 گل یخ

چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم و غصش قد یه دنیا می شه ...

میره یه گوشه ی پنهون می شینه

اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه !

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه !

وقتی که تنها می شم ... اشک تو چشام حلقه می زنه ... !!!

 

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت14:30توسط گلناز | |