تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

 واییییی ...

از این غروب جمعه که چقدر دلگیره !!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت17:39توسط گلناز | |

 

تو را به جای همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم .

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم .

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ،

و برای خاطر نخستین گلها ،

 تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده ،

شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم ،

پس به نام زندگی ،

هرگز مگو هرگز ... 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت14:10توسط گلناز | |

 

به قول دختری به نام خاک :

یک وقت هایی که باید کسی باشه ،هیچ کس نیست ... یک وقتهایی که باید یک کسی باشه ، که بیاد بشینه روبروت ... دستهات رو بگیره توی دستهاش ... لام تا کام حرف نزنه ... بگذاره تو بی صدا اشک بریزی و خالی شوی ... اما هیچ کسی نیست !!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت20:51توسط گلناز | |

 

آدمها آنقدر زود عوض میشن ... آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه فاصله میان دوستی ها و دشمنی ها افتاده است !!!!!!!!

مگه نه ؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت19:58توسط گلناز | |

 

می دونی؟؟

میترسم چشامو ببندم ... معجزه بیاد ُ بره و من خواب باشم  !!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت19:45توسط گلناز | |

 

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت19:36توسط گلناز | |

 

واسه دل خودم

امشب نشستم واسه دل خودم گریه کردم ، واسه دلی که شکست ، واسه دلی که از تنهایی خودش بی خبر بود ، واسه دلی که به چه امیدی زنده بود و با چه ناامیدی مرد ، واسه دلی که تو زمستون موند ، دیگر هیچوقت بهار نیومد ، این دل که مرد همه چی رو با خودش برد ، دیگه تفاوتی نداره سبز، سفید ، سیاه ... همه چیز بی مفهومه ، آدما میان و میرن ... روزها میان و میرن .... ولی شب همیشه اینجاست ..... سیاهی دل رفتنی نیست .... گریه کردم شاید اشکم شب رو بشوره و ببره ، شاید اشکم پاییز و زمستون رو خسته کنه و بزاره بهار بیاد ... ولی دیگه سیل اشک من هم طاقت غم زمستون رو نداره ، باز دلم شکست . تو آیینه نگاه کردم ، تو عمق چشمام غم رو دیدم ... و تو اون سیاهی تنهایی رو دیدم ... و عکس دل شکستمو کنار رودخانه ، زیر بارون اشکام . امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل همه اونایی که شبهاشون صبح نداره ، و پاییزشون بهار نداره . امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل همه اونایی که نگاهشون به آینده فقط عمق غمو تو چشماشون نشون میده ... امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل شکسته خودم ، واسه غصه پاییز ، واسه تنهایی کاج تو زمستون ، واسه قطره اشک قناری ، واسه بارون ، واسه دریا ... واسه دلی که مرد و هیچکی نفهمید !!!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت0:23توسط گلناز | |

 

حرفی ندارم برای گفتن ، راهی ندارم برای ماندن

شوقی ندارم برای از عشق نوشتن ، جایی ندارم برای رفتن!

اینگونه باید بمانم ، بسوزم و بسازم با این عشق خیالی!

عشقی که آخرش پیداست ، زندگی با تو یک رویاست !

تقصیر قلبم بود که عاشق شدم تا چشم بر روی هم گذاشتم دیدم که اسیرم!

اسیر قلبی که باور نمیکند مرا ، حس نمیکند مرا در لحظه های تنهایی اش!

هنگام گفتن درد دلهایم صدای مرا نمیشنوی ،  هنگام اشک ریختن ،  

گونه خیس مرا نمیبینی!

احساس میکنم برایت سرگرمی هستم ، تو با من بازی میکنی و  

من تنها نظاره گر هستم!

تو آرزوهایی را در دلت داری ، افسوس که من جایی در آرزوهایت ندارم !

حرفی ندارم برای گفتن ، راهی ندارم برای ماندن

ماندنم بیهوده است ، رفتنم محال و این است یک زندگی پر از عذاب!

تحمل میکنم این عذاب را ، منتظر میمانم تا بیاید روزی که  

یا مرا تنها میگذاری و یا عاشقانه با من میمانی !

مرا باور کن ای عشق ، نگذار در خیالم با تو باشم ،  

بگذار همیشه عاشق تو باشم ،

به حقیقت این عشق ایمان داشته باش ،  

مرا درک کن و دوستم داشته باش.... 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت0:8توسط گلناز | |

 

تا حالا به بغضی که نترکیده ... فکر کردی ؟؟

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت16:48توسط گلناز | |