|
واییییی ... از این غروب جمعه که چقدر دلگیره !!!!
تو را به جای همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم . تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ، و برای خاطر نخستین گلها ، تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم . تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم . سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده ، شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم ، پس به نام زندگی ، هرگز مگو هرگز ...
به قول دختری به نام خاک : یک وقت هایی که باید کسی باشه ،هیچ کس نیست ... یک وقتهایی که باید یک کسی باشه ، که بیاد بشینه روبروت ... دستهات رو بگیره توی دستهاش ... لام تا کام حرف نزنه ... بگذاره تو بی صدا اشک بریزی و خالی شوی ... اما هیچ کسی نیست !!!
آدمها آنقدر زود عوض میشن ... آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه فاصله میان دوستی ها و دشمنی ها افتاده است !!!!!!!! مگه نه ؟؟؟
می دونی؟؟ میترسم چشامو ببندم ... معجزه بیاد ُ بره و من خواب باشم !!!
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ...
واسه دل خودم امشب نشستم واسه دل خودم گریه کردم ، واسه دلی که شکست ، واسه دلی که از تنهایی خودش بی خبر بود ، واسه دلی که به چه امیدی زنده بود و با چه ناامیدی مرد ، واسه دلی که تو زمستون موند ، دیگر هیچوقت بهار نیومد ، این دل که مرد همه چی رو با خودش برد ، دیگه تفاوتی نداره سبز، سفید ، سیاه ... همه چیز بی مفهومه ، آدما میان و میرن ... روزها میان و میرن .... ولی شب همیشه اینجاست ..... سیاهی دل رفتنی نیست .... گریه کردم شاید اشکم شب رو بشوره و ببره ، شاید اشکم پاییز و زمستون رو خسته کنه و بزاره بهار بیاد ... ولی دیگه سیل اشک من هم طاقت غم زمستون رو نداره ، باز دلم شکست . تو آیینه نگاه کردم ، تو عمق چشمام غم رو دیدم ... و تو اون سیاهی تنهایی رو دیدم ... و عکس دل شکستمو کنار رودخانه ، زیر بارون اشکام . امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل همه اونایی که شبهاشون صبح نداره ، و پاییزشون بهار نداره . امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل همه اونایی که نگاهشون به آینده فقط عمق غمو تو چشماشون نشون میده ... امشب نشستم واسه دلم گریه کردم ، واسه دل خودم ، واسه دل تو ، واسه دل شکسته خودم ، واسه غصه پاییز ، واسه تنهایی کاج تو زمستون ، واسه قطره اشک قناری ، واسه بارون ، واسه دریا ... واسه دلی که مرد و هیچکی نفهمید !!!
حرفی ندارم برای گفتن ، راهی ندارم برای ماندن شوقی ندارم برای از عشق نوشتن ، جایی ندارم برای رفتن! اینگونه باید بمانم ، بسوزم و بسازم با این عشق خیالی! عشقی که آخرش پیداست ، زندگی با تو یک رویاست ! تقصیر قلبم بود که عاشق شدم تا چشم بر روی هم گذاشتم دیدم که اسیرم! اسیر قلبی که باور نمیکند مرا ، حس نمیکند مرا در لحظه های تنهایی اش! هنگام گفتن درد دلهایم صدای مرا نمیشنوی ، هنگام اشک ریختن ، گونه خیس مرا نمیبینی! احساس میکنم برایت سرگرمی هستم ، تو با من بازی میکنی و من تنها نظاره گر هستم! تو آرزوهایی را در دلت داری ، افسوس که من جایی در آرزوهایت ندارم ! حرفی ندارم برای گفتن ، راهی ندارم برای ماندن ماندنم بیهوده است ، رفتنم محال و این است یک زندگی پر از عذاب! تحمل میکنم این عذاب را ، منتظر میمانم تا بیاید روزی که یا مرا تنها میگذاری و یا عاشقانه با من میمانی ! مرا باور کن ای عشق ، نگذار در خیالم با تو باشم ، بگذار همیشه عاشق تو باشم ، به حقیقت این عشق ایمان داشته باش ، مرا درک کن و دوستم داشته باش.... |
About![]()
شيشه پنجره را باران شست Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اگر دل دلیل است
بكارت موهوم |