|
به من فرصتی بدهيد تا با معشوقم تنها باشم براي او حرف بزنم گونه هاي خود را به گونه هاي داغش فشار بدهم و برای او بمیرم من از دنياي شما زیاد نميخواهم من فقط يک سقف ميخواهم با امنيت بازوان معشوقم با هرم نفس هاي معشوقم و با چراغ دیدگان معشوقم آری من هيچ کدام ازچراغ هاي دنياي شما رانمي خواهم بگذاريد با معشوقم در قرون وسطای خودمان و در تاريکي بي خبري خودمان بغلطیم دنياي ما را به ما وا گذارید. من دیوار های شما را نمیخواهم دیوار های سختی که دل هایتان را کرت بندی کرده است... و جای انگشت های مضطربتان روی آن نقاشی شده است من ماه شما را نمیخواهم که سفینه های جادویی آن را تسخیر کرده اند بیهوده است من ماه مردمک معشوقم را میخواهم که فقط مهربانی من می تواند دست روی خاک آن بگذارد. من حرارت خورشید تان را نمیخواهم... منظومه عشقی من هر شب و روز فضای اتاقم را منور می کند... و نسیم حرکتش سلول های مغزم را تقویت میکند... نخندید... به دیوانگی من نخندید به تنفس احساس قلابی خود بخندید به ویرانی زننده ی اخلاقیاتتان ، در چاه دروغ هایتان بخندید به نیرنگ های محاسبه نشده تان بخندید محاسبه ی "هیچ" بس است تمامش کنید من حتي اتاق هم نميخواهم من حتی یک سقف هم نمیخواهم من حتی زمان هم نمیخواهم من هیچ چیز نمیخواهم من فقط معشوقم را ميخواهم معشوق من را بدهید " مرداد ۸۷ " الهه
حرف های نگفتنی حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد و کتاب هایی هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بِکَنَم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه ی بی درو پنجره ای بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت
آرزویم این است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد....... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز.... وبه اندازه ی هر روز تو عاشق باشی.........عاشق آنکه تورا میخواهد ...... و به لبخند تو از خویش رها گردد...... وتو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد.........!!!
یک روز ... شاید یک روز که آفتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند در یک غریو تند و بارانی در یک نسیم نوازشگر بهار یک روز شاید همراه پرستویی عاشق واژه لبخند به سرزمین سوخته من بازگردد امید ... کوبه در را بفشارد و سپیدی جای تمامی این سیاهی را پر کند آن روز بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید حتی بر عزیزترینشان ...
چون به یاد تو می افتم دیده ام از اشک تر میشه شادی از من می گریزه گریه هم بی اثر میشه وقتی این شعر رو می خونم همش تو در برابرمی می دونم...تو هم می دونی که امید آخرمی وقتی چلچله ها میان از سفرهای دورادور از تو میپرسم چو هر یک می کنند از بامم ... عبور ... عبورررر چون از تو هیچ خبری نیست ساز من بی آهنگ میشه می نویسم که بدانی دلم برایت تنگ میشه با چنین تنهایی و درد شب میشه دنیای خورشید به خودم میگم که ای کاش چشمونم تو رو نمی دید وقتی چلچله ها میرن به سفرهای دورادور از تو می گویم چو هر یک می کنند از بامم عبور ... عبورررر ... عبورررررر
|
About![]()
شيشه پنجره را باران شست Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اگر دل دلیل است
بكارت موهوم |