|
شعری از "پابلو نرودا" ، شاعر ملی "شیلی" هوا را از من بگير خنده ات را نه ! نان را از من بگير ، اگر ميخواهي ، هوا را از من بگير ، اما ؛ خنده ات را نه . گل سرخ را از من مگير سوسني را كه ميكاري ، آبي را كه به ناگاه در شادي تو سر ريز ميكند ، موجي ناگهاني از نقره را كه در تو ميزايد .... از پس نبردي سخت باز ميگردم با چشماني خسته كه دنيا را ديده است بي هيچ دگرگوني ، اما خنده ات كه رها ميشود و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد تمامي درهاي زندگي را به رويم ميگشايد . عشق من ، خنده ي تو در تاريكترين لحظه ها مي شكٿد و اگر ديدي ، به ناگاه خون من بر سنگٿرش خيابان جاري است ، بخند ، زيرا خنده ي تو براي دستان من شمشيري است آخته . خنده ي تو ، در پاييز در كناره ي دريا موج كف آلوده اش را بايد برافروزد، و در بهاران ، عشق من ، خنده ات را ميخواهم چون گلي كه در انتظارش بودم . بخند بر شب بر روز ، بر ماه ، بخند بر پيچاپيچ خيابان هاي جزيره ، بر اين پسر بچه ي كمرو كه دوستت دارد ، اما آنگاه كه چشم ميگشايم و ميبندم، آنگاه كه پاهايم ميروند ، و باز ميگردند نان را ، هوا را ، روشني را ، بهار را ، از من بگير اما خنده ات را هرگز ! تا چشم از دنيا نبندم
شعرى از "پابلو نرودا" ترجمه از "احمد شاملو" به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر سفر نكني، اگر كتابي نخواني، اگر به اصوات زندگي گوش ندهي، اگر از خودت قدرداني نكني. به آرامي آغاز به مردن ميكني زماني كه خودباوري را در خودت بكشي، وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر بردهي عادات خود شوي، اگر هميشه از يك راه تكراري بروي … اگر روزمرّگي را تغيير ندهي اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني، يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني. تو به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند، و ضربان قلبت را تندتر ميكنند، دوري كني ....، تو به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني، اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني، اگر وراي روياها نروي، اگر به خودت اجازه ندهي كه حداقل يك بار در تمام زندگيات وراي مصلحتانديشي بروي . . . امروز زندگي را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاري كن! نگذار كه به آرامي بميري! شادي را فراموش نكن
"مرگ تدریجی یک رویا" چشام بسته است ... جهانم شکل خوابه عذابه ... اضطرابه ... اضطرابه ... روبروم ... دیواری از مه دیواری از سنگ بگگوو ... بیهوده نیست ... فاصله ی آب و سراب بگگوو ... سپیدیه کاغذ بیهوده نیست بگگوو از کوچ پراکنده ... فقط کابوس و تنهایی بگگوو خواب بود هر چی که دیدم افسانه بود هر چی شنیدم بیا تا مه توی چشام بمیره بیا تا قصمون پایون نگیره تو باشی شب نیست ... تو باشی آزادم!
به قول "دختری به طعم خاک" : زندگی همیشه رسم خوشایندی نیست! گاهی میشود " گه ... به توان ابدیت !! ... " باور کن!
با آنکه در تبسم مهر تو یافتم
وقتی با یک دنیا شور و شوق یک کاری را انجام میدم...وقتی خیلی خوشحالم...وقتی رو ابرها توی آسمون هستم...وقتی تو اوجم...وقتی خیلی شادم...وقتی خیلی میخندم...وقتی همه چیز روبه راهه... وقتی ... اما ... یکدفعه با یک حرف تند...با یک نگاه تلخ...با یک حرکت بدون فکر...همه چیز خراب میشه! اون موقع است که ویرون میشم...نابود میشم... و احساس میکنم که هیچ کجا جایی ندارم! و این جاست که می میرم !!!
گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟ خواهر كوچكم اين را پرسيد... من به او خنديدم... كمي آزرده و حيرت زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم... بازهم خنديدم. گفت: ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد. بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف كوتاه دلت را خم كرد... بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد.
میخواستم زندگی کنم راهم را بستند ستایش کردم گفتند خرافات است عاشق شدم گفتند دروغ است گریستم گفتند بهانه است خندیدم گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید میخواهم پیاد شوم ...
با توام، با تو، خدا یک کمی معجزه کن، چند تا دوست برایم بفرست. پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست. کوچه های دل من باز خلوت شده است، قبل از اینکه برسم، دوستی را بردند. یک نفر گفت به من، باز دیر آمده ای، دوست قسمت شده است. با توام، با تو، خدا یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد؟ من که هر جا رفتم جار زدم: شده این قلب حراج بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین ارزانی هیچوقت اما هیچکس قلب مرا قرض نکرد، هیچکس دل نخرید. با توام، با تو، خدا پس بیا، این دل من، مال خودت من که دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت
رها کنید مرا ... نفس هایم ! بایستید قدمهایم ! مجال دهید اشک هایم ! نبارید لب هایم ! بسته شوید می خواهم بخوابم ! خوابی عمیق و آرام ... و جدا از بیهودگی ها ... می خواهم بخوابم ... بار خدای من ... تو ... ؟ بار خدای من ... دریاب ناامیدت را ... که دگر توان هیچ ندارد ....
کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم.....
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت غمگین است ؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است ؟ اما افسوس که هیچکس نبود ... همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری ! با تو هستم ! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یکبار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است ؟؟؟
دل من تنها بود ... دل من هرزه نبود ... دل من عادت داشت ... که بماند یک جا به کجا؟ معلوم است به در خانه تو ! دل من عادت داشت که بماند آنجا ... پشت یک پرده توری که تو هر روز آنرا به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری است که تو هر روز از آن میگذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه ی یک باغچه بود که تو هر روز به آن می نگری راستی ... دل من را دیدی ... ؟؟؟
من به آمار زمین مشکوکم ... اگر این سطح پر از آدم است ... پس چرا این همه دل تنهاست ؟؟؟؟؟
افسوس می خورم ..... چرا ؟ چرا با رفتن تو ...... بهار می آید ؟ آمدی در سرمای زمستان ... به سردیه زمستان بودی ... به غم انگیزیه شبهای تنهایی ... به خشکیه برف ... میروی ....... بهار می آید ... به نظر معامله ی خوبی است . امید آن دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ... چه امید مبهمی ... گردش روزگار خطا ندارد ... زمستان هیچگاه بهار را نمی بیند ...
|
About![]()
شيشه پنجره را باران شست Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اگر دل دلیل است
بكارت موهوم |