تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

استاد " خسرو شکیبایی "

یادش گرامی باد ....

می رود چه بی صدا ... عمر را می گویم!

مثل قصه ای که هنوز تا پایان راه زیادی دارد

اما سرانجام به سر می رسد ...!

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت0:54توسط گلناز | |

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:33توسط گلناز | |

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفها

می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفها

خیلی سخته ببینی کسی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه ی اون شب چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات می میره

بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

خیلییییییی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی باروووووون ... بی وفایی

خخخخییییلیییییی سسسسسختتته!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت15:22توسط گلناز | |

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیاز داشتم

وقتی که دیگر رفت

من در انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سسسسسسخت استتتتتت تنهاااااااااااا متولد شدن

مثل تنهااااااا زندگی کردن

مثل تنهاااااا مردن ....

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت20:39توسط گلناز | |

 

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .
پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند
.او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد
بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد.
و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد
ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود 
به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند
به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد
.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد
.اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد
. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست
 ودر قلب او جایی که عشق او به دیگران قرار دارد!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت22:38توسط گلناز | |

 

 متنفرم از این بغضی که میاد تهه گلوم ... اما شکسته نمیشه!

متنفرم از حرفایی که میاد تو دهنم واسه گفتن ... اما نمیگم!

متنفرم از اینکه تنهام و کسی نمیبینه وسعت تنهاییمو!

متنفرم از خودم که چرا همیشه سکوت کردم!

متنفرم از اینکه چرا گذاشتم زندگیم یه ریتم آروم و طی کنه!

متنفرم .... از خودم!

و متنفر از همه ی آدمایی که دروغ میگن و تو زندگیه منن ... چطور می تونن انقدر راحت دروغ بگن!؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت1:12توسط گلناز | |

 

یا بگذرد یا بشکند

کشتی در این گردابها ....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت0:57توسط گلناز | |

 

اشکی برای شوق ... شوقی برای درس ... درسی برای میز ... میزی برای کار ... کاری برای نان ... نانی برای تخت ... تختی برای خواب ... خوابی برای مرگ ... مرگی برای سنگ ... سنگی برای یاد ... یادی برای اشک ...

اینست مفهوم زندگی ... !!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت15:17توسط گلناز | |

 

after the verb

to love

to help

is the most

beatiful

verb

in the world

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت1:42توسط گلناز | |

 

هی فلانی ... من گمانم زندگی شاید همین باشد ؟

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و با او نمی خواهی

من گمانم ... زندگی باید همین باشد !

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت13:28توسط گلناز | |

 

می خواهم بنویسم ... بنویسم که ای کاش می شد همه با هم یکدل و یک زبان باشند . ای کاش عشق و محبت همانند مهره ی گمشده ای نبود میان انسانها !

ای کاش هیچ کس در این دنیای فانی به خود نمی اندیشید و کاش کمی به خدا نزدیکتر بودم...

ای کاش...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت0:24توسط گلناز | |

 

تو تا ابد نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسولی

تو مسول گلتی ...

"آنتوان دوسنت اگزوپری"

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت0:20توسط گلناز | |

... و من باز متولد شدم !

 

باور کن ذهن من آشفته نیست ...

ذهن من مجمو عه ای از آشفتگی هاست .

من نمیتوانم این حوادث را تقدیر بنامم .

من نام زندگی بر آن نهاده ام.

و قبول کن اگر تو هم جای من بودی

حال و روزگاری بهتر از من نداشتی.

به چهره ی من نگاه کن ...

چشمهایم سرگردان نیستند ...

چشمهایم مامن سرگردا نی هاست .

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت16:16توسط گلناز | |