تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

تنها هستم و تنهایی آنچنان در وجودم تار تنیده که حتی راه دلم را گم کردم دریغ از یک روزنه برای رهایی

 

این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک  ...  گاهی انتظار

این سهم چشم های من است  ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت0:48توسط گلناز | |

 

برای آرامش روح ندا ...

سکوت ...

سکوت ...

سکوت ...

سکوت ...

س ک و ت !!!

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت15:13توسط گلناز | |

 

اين روزها هيچ حس و حالي ندارم . با اين همه جنايت توي كشورم ، ايران ، ديگه احساسي نمونده .وقتي مي بينم تجمع مردم كشورمو كه واسه آزادي مي جنگن و شعار ميدن ... اما در طرف مقابل آدمايي هستن كه نه ايرانين  و نه مسلمون .... يك سري بيگانه ي جيره خور ...  كه چطور به مردم حمله مي كنن و ميكشن و خون ميريزن ... خون جووناي اين كشور رو ، متاسف ميشم . اين روزها همه عزادارن . اين روزها با كشته شدن اين همه جوون ِ ايرووني  ديگه كسي حوصله نداره ، ما تا كِي بايد واسه آزادي جنگ كنيم ؟ واسه چيزي كه حقمونه ... فقط موندم اين آقاي به اصطلاح رهبر(!!!) چطوري مي خواد جواب خدا رو بده ، جواب مردم ايران رو كه هيچوقت نتونست بده . خدا از سر ِ تقصيراتش بگذره .

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت0:54توسط گلناز | |

 

نوشتیم میرحسین موسوی ... خواندند احمدی نژاد !!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت18:10توسط گلناز | |

 

ساعت نزديك 4 صبحه ، نه بگذار دقيق بگم : 3:58:32 نيمه شب سه شنبه 19 خرداد سال 1388 .

چند شب ِدوباره بي خواب شدم .علتش رو نمي دونم ...نمي تونم بخوابم .چشمامو ميبندم اما ... اما آرامش ندارم ، يهوچشمامو باز مي كنم و ميبينم فقط عقربه هاي ساعت و ثانيه شمار به اندازه يك صدم ثانيه جلو رفته و دوباره سردرگم از اين پهلو به اون پهلو ميشم و ... بعضي وقتها هم حس مي كنم بالش زير سرم خيس شده و من مي فهمم باز چند قطره اشك ريختم !!!

چشمام پر از خوابن ... اما كو اون شبهاي پر از آرامش ؟؟!!؟؟

تسبيح ياسي رنگمو بر ميدارم و شروع ميكنم زير لب با خدا حرف ميزنم ... همون ذكرهميشگي و چشمامو ميبندم . اسم خدا بهم آرامش ِ خاصي ميده اما باز خوابم نميبره !!!

صداي اذان هم بلند شد و من هنوز بيدارم .

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت4:20توسط گلناز | |

 

كاش ميشد فقط چند ثانيه چشمامو مي بستم و مي تونستم فراموش كنم همه چيزو ...

 تلخ و شيرين ، زشت و زيبا ، خوب و بد ، راست و دورغ ...

يك كلام ... همه چيز رو ! حتي خودمو .

كاش ميشد و مي تونستم همه ي خاطراتمو فراموش كنم و دوباره از اول شروع كنم ، شايد يه شروع بهتر !!!

ذهن ِ خستم ديگه گنجايش ِ هيچي نداره . ديگه ظرفيت پذيرفتن هيچ دردي رو ندارم ، روحم خسته است و نياز به پرواز داره و من نميدونم با اين روح خسته و به انزوا كشيده شده چه كنم !؟!؟

از اين روزگار و آدمهاش متنفرم ...

از لحظه به لحظه زندگيم ، از هر ثانيه و ساعتش متنفرم ...

از اين روزها بيزارم ... از اين روزهايي كه پر از تنهايي هستن و من ِ خسته ديگه نميتونم باهاش مبارزه كنم!

انگار هميشه زندگي من بايد با بقيه فرق داشته باشه ... اما من دليلشو نميدونم چيه ... هر چي بيشتر ميگردم ، كمتر به نتيجه ميرسم ... اين روزها هم كه اصلا به نتيجه نميرسم !!!

اما كاش واقعا مي تونستم توي يك لحظه همه چيز رو فراموش كنم ... خسته ام .... خيلي خسته ام !!!

توي يك چشم به هم زدن ... كاش ميشد کل زندگیو فراموش كرد .

کاش میشد ...

کاش ...

کاش ...

ک ا ش ...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت1:42توسط گلناز | |

 

تنهام !!!

دیگه رویاهام یادم رفته ... اما نه یادم نرفته . رویاهامو گم کردم  ... الان که باید باشی نیستی !!! 

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت18:3توسط گلناز | |

 

دلم ... ميدونم دلم چي مي خواد ، اما نيست كسي كه راز ِ دلم ُ بهش بگم ! هيچكس نيست جز خدا ...

خدا هست ... آره خدا هست اما ...

دلم اين روزها دستهاي گرمي ُ مي خواد كه منو نوازش كنه تا بلكه يه كمي از فشارهاي روحيم كم شه !

من هيچوقت كسي ُ نداشتم كه مثل يك فرشته تو لباس سفيد ... منو در آغوش بگيره و محبتشو با كلامش نشونم بده ، دلم كسيو ميخواد كه سر بگذارم تو دامنش ُ هاي هاي  گريه كنم !

هيچوقت كسي نبود كه با من همدردي كنه ، شايد هميشه زيادي بودم ، يا شايد مثل هميشه دير رسيدم و كسي ديگه حوصله منو نداره ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت23:29توسط گلناز | |

 

زندگی رسم خوشایندی نیست ...

باور کن ... !!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت0:34توسط گلناز | |

 

 زندگی

حذف شد .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت14:26توسط گلناز | |

 

مثل یه قاصدک

در میان باد گم شدم

می خوام بیام پیشت ...

می خوام بیام ...

می خوام ... !!!

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت19:7توسط گلناز | |

 

كوه ها با هم اند و تنهایند ، چون ما با هم ... تنها
چقدر روح محتاج فرصت هایی است كه در آن هیچ كس نباشد .......

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت21:0توسط گلناز | |

 

من و خود ِ من ... مثل يه كوه محكميم

من و خود ِ من ... واسه هم نمي زنيم

 

خیلی خوشحالم ....

ميخوام بنويسم از اينكه چقدرررر خوشحالم .... كاري رو كردم كه ماه ها پيش بايد انجام مي دادم ، و بالاخره انجامش دادم ، آره من ... من انجامش دادم . حالا فهميدم اگه بخوام مي تونم و تونستم يكي از مسائل بزرگ زندگيمو حل كنم ، اونم با كمك خدا ، با همون حكمت خدايي كه هميشه دنبالش بودم و حالا فهميدم معني حكمت خدا رو، خدا بزرگيتو شكر كه اِنقدر خوبي و باز هم توي اين شلوغي حواسِت به من بود !!!

حالا خيلي خوشحالم ... خوشحال از اينكه خدا كمكم كرد و فهميدم پشت پرده چه خبره ... چی داره میگذره ... خيلي خوشحالم .

احساس سبكي ميكنم و انگار دارم روي ابرها راه ميرم و همه چيز داره خوب پيش ميره ، انگار يه بار ِ سنگينُ از دوشم برداشتم و گذاشتم زمين ، اما هنوز باور نميشه اون من بودم كه اون حرف ها رو زدم ، حرف هايي كه حتي فكر كردن بهش هم منو زجر ميداد اما حالا همه ي اون حرف ها رو زدم و خالي شدم ... كوتاه بود ، شايد دو ، سه كلمه ، اما من حرف دلمو زدم و ديگه بقيش مهم نيست و با حرفام ارزش خودم ُ فهميدم ، هر چند همه ي ديشب رو تا صبح توي خواب گريه كردم ، اما ارزششو داشت و حالا يه بار ديگه ميگم خدايا شكرت ، يه بار ِ ديگه لطفت شامل ِ حال ِ من شد و من فهميدم هيچكس جز خود ِ خدا منو دوست نداره !!!

اينارو نوشتم تا همه ي شما رو توي خوشحاليم سهيم كنم !!!

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت13:18توسط گلناز | |

 

اين روزها همش تويِِ خواب و خيال و رؤيا سَر مي كنم . بعضي وقتها آنقددددررر غرق در رؤيا ميشم كه ديگه حتي نمي فهمم چه اتفاقي توي واقعيت و چه اتفاقي توي رؤياهام برام افتاده ، شايد اين نتيجه ي همون تنهايي ها و سكوت هاي هميشگيه زندگيمه !شايد همه ي اين ها نتيجه ي با خودم حرف زدنهاست ...  نتيجه ي جلوي آينه نشستن و خيره شدن به اون دختركِ غمگين توي آينه است . وقتي به دختركِ توي آينه نگاه مي كنم و باهاش حرف مي زنم ، آنقدر تلخ و كلافه و خسته است كه منم به گريه مي اندازه . من گريه كن و دخترك گريه كن ! آنقدر اشك ميريزه كه چشماش سرخ ِ سرخ ميشن . چشماي سياهش سرخ ميشن ، اما از دردِ دلش هيچي كم نمي شه ! اون فقط توي سكوت گريه ميكنه ... فقط گريه ميكنه و هيچ اتفاقي نمي افته ، هيچكس حتي سوال نمي كنه دخترك براي چي گريه مي كنه!؟

دخترك زل مي زنه به چشماي منو با گريه هاش ، با لبخنداش ، با سكوتش ، با بغض ِتوي گلوش ، با من حرف مي زنه و مي فهمم دخترك ، مثل من چقدر تنهاست .... چقدر تنهاست و به زبون نمياره تنهاييشو .... چقدر صبوره دخترك .... اما صبوري تا كِي ؟

تنها بودن يك كابوس ِ شومه ...

عزيزم ، كار ِ دل ، نباشي ، تمومه ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت21:10توسط گلناز | |

 

گام هایم را سریع تر برمی دارم . فاصله قدم هایم را بیشتر می کنم .                            

تمام تلاشم را به کار می برم ،اما زندگی سریع تر از آن است که من

این گونه به آن برسم .  

نمی دانم سرعتش چند کیلومتر بر ثانیه است .

خسته شده ام !! توانم به صفر نزدیک و نزدیک تر می شود.

 به ناچار توقف می کنم . سکوتی مبهم فضا را پرکرده .

انگارحلقه ای به دور گردنم پیچیده که لحظه به لحظه تنگ تر می شود .

احساس خفگی می کنم .

 دراین روزگارکه هر چیزی بهانه می خواهد ، نمی دانم این جا هوا کم 

است یا بهانه برای زندگی ؟

نمی دانم بهانه مرگ چیست؟ کدامین سکوت بهانه مرگ می شود ؟!!

مرگ زندگی ،مرگ انسانیت ، مرگ احساس و آدمیت ، مرگ ...

سوالی به مغزم تلنگر می زند : آیا منم بهانه ام ،خدایا بهانه چی؟

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت0:1توسط گلناز | |

 

کاش مردم ...

دانه های دلشان پیدا بود .

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت13:57توسط گلناز | |

 

امشب باز این اشکها مجال هیچ کاری رو نمیدن ...

.

.

آخ ... خدا قلبم ! قلبم مدتهاست تیر میکشه .

 

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت0:54توسط گلناز | |

 

عشق تنها یک قصه است
در سطر اول آن ، تو از راه می‌رسی و خاک بوی باران می‌گیرد
در سطر دوم ، آفتاب می‌شود و تو از درخت سبز سیب سرخ می‌چینی
در سطر سوم ، زمین می‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره می‌بارد
در سطر چهارم ، تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی
در سطر پنجم ، همه چیز از یاد می‌رود و من به نقطه‌ی پایان قصه خیره ‌می‌مانم
.
.
.
و عشق آغاز میشود

 

معنی عشق چیست؟
گروهی متخصص و محقق در یک تحقیق این سوال را از گروهی کودک خردسال (کودکان 4 تا 8 سال) پرسیده بودند که بسیاری از پاسخهایی که بچه ها داده اند عمیق تر و متفکرانه تر از تصور بود !
و این هم پاسخ سوال " معنی عشق چیست؟ " از زبان این كودكان :

"وقتی کسی شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه. وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده." بیلی، 4 ساله

"مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن، این عشقه." ربکا، 8 ساله

"عشق موقعیه که دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن." کارل، 5 ساله

"عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما."کریستی، 6 ساله

"عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدتش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه." دنی، 7 ساله

"عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره." تری، 4 ساله

"عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین." امیلی، 8 ساله

"عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی." بابی، 7 ساله

"اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی." نیکا، 7 ساله

"عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده، بعد اون هر روز می پوشتش." نوئل، 7 ساله

"عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن." تامی، 6 ساله

"موقع تکنوازی پیانو، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم. به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم چون عشق اون به من روحیه میداد." کیندی، 8 ساله

"مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره." کلر، 6 ساله

"عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا." الین، 5 ساله

"عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندون می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره." کریس، 7 ساله

"عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی." مری آن، 4 ساله

"می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینه که تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره." لورن، 4 ساله

"وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن." کارل، 7 ساله

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت2:30توسط گلناز | |

 

دلم واسه درس و دانشگاه خیلی تنگ شده !

دلم واسه تک تک اون روزهای دانشجویی تنگ شده ... روزهای پر دغدغه ای که حاضر بودم زود تموم بشن اما حالا بعد از ۲ سال دلم پر میکشه واسه ثانیه ثانیش !

چه روزهای پر خاطره ای بودن ! روزهای شیرینی که شاید اون موقع قدرشونو ندونستم اما حالا دارم حسرت می خورم که چرا بیشتر قدر ندونستم!

خیلی زود گذشت ... باورم نمیشه ۲ساله که من فارغ التحصیل شدم و ...

خیلی زود گذشت ... همینو فقط میشه گفت!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت23:54توسط گلناز | |

 

يك خواب عجيب ...

ديشب خواب يه بچه ديدم ... خيلي ناز و ماماني بود!سفيد ، خوشگل ، چشماي رنگي ، بور ...وايييي خيلي ناز بود...پوست تنش سفيد بود و لطيف ، تپلي بود و خوش خنده!

يه لباس سفيد-صورتي تنش بود كه خوشگليشو هزار برابر كرده بود!بوي خيلي خوبي ميداد ، اصلا دلم نمي خواست يه لحظه هم بگذارمش زمين ! همش تو بغلم بود و خودشو برام لوس ميكرد.

منم همش ميگرفتمش بغلم و باهاش حرف ميزدم!اونم نگاهم ميكرد و مي خنديد.

اما نفهميدم دختر بود يا پسر !؟

اما هر چي بود خيلي خوشگل بود و من خيلي دوستش داشتم ...

نميدونم تعبير اين خواب چي بود !؟ اما هر چي بود  من دوستش دارم و خيلي برام جالب بود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت15:25توسط گلناز | |

 

درونم غوغایی بر پا شده .

از خودم در شگفتم چگونه کوتاه آمدم ؟

 چگونه اجازه دادم زبانم هر چه می خواهد بگوید و قلم هر چه می خواهد بنویسد !!!!!!

 چگونه اجازه دادم دفترم هر آنچه قلم می گوید در خود بریزد ؟

چرا مانع لغزش قلم بر پیکر دفترم نشدم؟

 اکنون قاصرم از گفتن شدت ندامتم و اینکه چقدر دلم می خواهد زمان به عقب باز گردد و .....

 ولی چه سود ، چه سود از این همه گلایه !!!!!!

مگر چیزی تغییر می کند از پشیمانی من ، یا زمان به عقب باز می گردد .

انگشت حیرت به دهان گرفته ام . بر آونگ تردید سوار شده ام  و در بازاری قدم می زنم که کالایش چیزی جز

حسرت نیست.

 دلم شکسته و چیزی مرهم زخم عمیقش نمی شود .

به که بگویم که چه کرده ام ؟ نزد چه کسی به گناهم اعتراف کنم ؟

شکایتم را به کدام دادگاه ارائه کنم ؟

در این بحبوحه بی عدالتی ،میان مردمان این آشفته بازار، فریاد دادخواهی ام را به گوش کدامین قاضی می توانم

زمزمه کنم ؟

تو بگو چه کنم ؟تو بگو مقصر کیست ؟تو بگو قصور چیست ؟

تو می گویی یا نه ؟تو می گویی یا باز هم من بیهوده سخن بگویم؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت0:37توسط گلناز | |

 

دلم خيلي براي خودم ميسوزه ...

همه چي دارم و هيچي ندارم ... مسخره است !؟!؟!؟

مسخره نيست ، تهوع آوره !

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت19:16توسط گلناز | |

 

و هر روز او متولد میشود ؛

عاشق می شود ؛ مادر می شود ؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست كه او ؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و
شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ؛  جوانی بر باد رفته اش را میبیند و
در قدم های لرزان مردش ؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع
قلب مرد ؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیرشدن مرد ؛ رفتن و فقط رفتن
را در دل او زنده می كند ...  و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در
قلبی مالامال از درد ...!
 و این ؛ رنج است !

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت12:10توسط گلناز | |

 

باران می بارد امشب ...

دلم غم دارد امشب ...

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت14:47توسط گلناز | |

 

تو بگو ، وقتی خواب بودم چه کسی مداد رنگی رو برداشت و فاصله ها رو پررنگ تر کرد !!!!!!؟؟؟؟!!!!!

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت12:2توسط گلناز | |

 

اگه بارون بياد و اولين قطرش بچكه تو دستاي تو ، تا چهل روز آسمون بهت نگاه ميكنه ، پس هميشه حواست به ابراي آسمون باشه ...

اين يه رازه ... !!!!

اما کاش باران باشد ، تو باشی و کوچه ای بی انتها ! دنیا را می خواهم چکار؟ دنیا نباشد ! کوچه باغی باشد و باران و تو که زلالتر از بارانی ...

آخ اگه بارون بزنه ....آخ اگه بارون بزنه ...

 

بارون داره مياد ، چه صدايي داره قطراتش ... صدامو ميشنوي خدا !؟!؟!؟

دلم خيلي گرفته ! کاش اینقدر تنها نبودم .

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت0:6توسط گلناز | |

 

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شکستگي نداشته باشه "
پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست .
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند .
پيرمرد با اندوه ! گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد . چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است !

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت0:3توسط گلناز | |

 

روزهای آغازین سال ۱۳۸۸

 

مي بينم صورتمو توي آينه          با لبي خسته مي پرسم از خودم !؟

اين غريبه كيه ، از من چي مي خواد !؟        اون به من ، يا من به اون خيره شدم

باورم نميشه هر چي مي بينم      چشامو يه لحظه رو هم ميذارم

به خودم ميگم كه اين صورتك ِ     مي تونم از صورتم برش دارم

مي كشم دستمو روي صورتم      هر چي بايد بدونم دستم ميگه

من ُتوي آينه نشون ميده              ميگه اين تويي ، نه هيچ كس ديگه

جاي پاهاي تموم قصه ها            رنگ غربت تو تمومه لحظه ها

مونده روي صورتت تا بدوني      حالا امروز چي ازت مونده به جا ...

آينه ميگه تو هموني كه يه روز      مي خواستي خورشيد ُ با دست بگيري

ولي امروز شهر شب خونت شده     داري به صدا توي قلبت ميميري

ميشكنم آينه رو تا دوباره             نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آينه ميشكنه ، هزار تيكه ميشه       اما باز تو هر تيكش عكس منه

عكسا با دهن كجي بهم ميگن        چشم اميد ُ ببر از آسمون

روزا با همديگه فرقي ندارن         بوي كهنگي ميدن تمومشون !

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت13:59توسط گلناز | |

 

آغاز سال ۱۳۸۸

" سال نو مبارک "

به باز آمدنت چنان دل خوشم ، كه طفلي به صبح عید ... پرستويي به ظهر بهار

و من به ديدن تو چنان در آيينه مشغولم

كه جهان از كنارم مي گذرد بي آنكه سر برگردانم ...

                                     بي آنكه سر برگردانم ...

                                                                                      "مهران مدیری"

                           

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت15:13توسط گلناز | |

 

۱۳۸۷.۱۲.۳۰

يكي از ماهي هايي كه خريده بودم  مُرد ...

 

ماهي تنها  ، در تنگ بلورين يا در حوض زلال ، در خيال مي آورد دريا را !

اي ماهي نان و آبت هست ، چه غصه داري؟

بيبن كودكي معصوم تر از تو ، آواره شهر و شب هاست ، و آرزو ميكند سقفي بالاي سر داشت و خواب گندم مي ديد ...

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت12:1توسط گلناز | |