|
این شب ها چشم های من خسته است گاهی اشک ... گاهی انتظار این سهم چشم های من است ...
برای آرامش روح ندا ... سکوت ... سکوت ... سکوت ... سکوت ... س ک و ت !!!
اين روزها هيچ حس و حالي ندارم . با اين همه جنايت توي كشورم ، ايران ، ديگه احساسي نمونده .وقتي مي بينم تجمع مردم كشورمو كه واسه آزادي مي جنگن و شعار ميدن ... اما در طرف مقابل آدمايي هستن كه نه ايرانين و نه مسلمون .... يك سري بيگانه ي جيره خور ... كه چطور به مردم حمله مي كنن و ميكشن و خون ميريزن ... خون جووناي اين كشور رو ، متاسف ميشم . اين روزها همه عزادارن . اين روزها با كشته شدن اين همه جوون ِ ايرووني ديگه كسي حوصله نداره ، ما تا كِي بايد واسه آزادي جنگ كنيم ؟ واسه چيزي كه حقمونه ... فقط موندم اين آقاي به اصطلاح
نوشتیم میرحسین موسوی ... خواندند احمدی نژاد !!!!
ساعت نزديك 4 صبحه ، نه بگذار دقيق بگم : 3:58:32 نيمه شب سه شنبه 19 خرداد سال 1388 . چند شب ِدوباره بي خواب شدم .علتش رو نمي دونم ...نمي تونم بخوابم .چشمامو ميبندم اما ... اما آرامش ندارم ، يهوچشمامو باز مي كنم و ميبينم فقط عقربه هاي ساعت و ثانيه شمار به اندازه يك صدم ثانيه جلو رفته و دوباره سردرگم از اين پهلو به اون پهلو ميشم و ... بعضي وقتها هم حس مي كنم بالش زير سرم خيس شده و من مي فهمم باز چند قطره اشك ريختم !!! چشمام پر از خوابن ... اما كو اون شبهاي پر از آرامش ؟؟!!؟؟ تسبيح ياسي رنگمو بر ميدارم و شروع ميكنم زير لب با خدا حرف ميزنم ... همون ذكرهميشگي و چشمامو ميبندم . اسم خدا بهم آرامش ِ خاصي ميده اما باز خوابم نميبره !!! صداي اذان هم بلند شد و من هنوز بيدارم .
كاش ميشد فقط چند ثانيه چشمامو مي بستم و مي تونستم فراموش كنم همه چيزو ... تلخ و شيرين ، زشت و زيبا ، خوب و بد ، راست و دورغ ... يك كلام ... همه چيز رو ! حتي خودمو . كاش ميشد و مي تونستم همه ي خاطراتمو فراموش كنم و دوباره از اول شروع كنم ، شايد يه شروع بهتر !!! ذهن ِ خستم ديگه گنجايش ِ هيچي نداره . ديگه ظرفيت پذيرفتن هيچ دردي رو ندارم ، روحم خسته است و نياز به پرواز داره و من نميدونم با اين روح خسته و به انزوا كشيده شده چه كنم !؟!؟ از اين روزگار و آدمهاش متنفرم ... از لحظه به لحظه زندگيم ، از هر ثانيه و ساعتش متنفرم ... از اين روزها بيزارم ... از اين روزهايي كه پر از تنهايي هستن و من ِ خسته ديگه نميتونم باهاش مبارزه كنم! انگار هميشه زندگي من بايد با بقيه فرق داشته باشه ... اما من دليلشو نميدونم چيه ... هر چي بيشتر ميگردم ، كمتر به نتيجه ميرسم ... اين روزها هم كه اصلا به نتيجه نميرسم !!! اما كاش واقعا مي تونستم توي يك لحظه همه چيز رو فراموش كنم ... خسته ام .... خيلي خسته ام !!! توي يك چشم به هم زدن ... كاش ميشد کل زندگیو فراموش كرد . کاش میشد ... کاش ... کاش ... ک ا ش ...
تنهام !!! دیگه رویاهام یادم رفته ... اما نه یادم نرفته . رویاهامو گم کردم ... الان که باید باشی نیستی !!!
دلم ... ميدونم دلم چي مي خواد ، اما نيست كسي كه راز ِ دلم ُ بهش بگم ! هيچكس نيست جز خدا ... خدا هست ... آره خدا هست اما ... دلم اين روزها دستهاي گرمي ُ مي خواد كه منو نوازش كنه تا بلكه يه كمي از فشارهاي روحيم كم شه ! من هيچوقت كسي ُ نداشتم كه مثل يك فرشته تو لباس سفيد ... منو در آغوش بگيره و محبتشو با كلامش نشونم بده ، دلم كسيو ميخواد كه سر بگذارم تو دامنش ُ هاي هاي گريه كنم ! هيچوقت كسي نبود كه با من همدردي كنه ، شايد هميشه زيادي بودم ، يا شايد مثل هميشه دير رسيدم و كسي ديگه حوصله منو نداره ...
زندگی رسم خوشایندی نیست ... باور کن ... !!!
حذف شد .
مثل یه قاصدک در میان باد گم شدم می خوام بیام پیشت ... می خوام بیام ... می خوام ... !!!
كوه ها با هم اند و تنهایند ، چون ما با هم ... تنها
من و خود ِ من ... مثل يه كوه محكميم من و خود ِ من ... واسه هم نمي زنيم
خیلی خوشحالم .... ميخوام بنويسم از اينكه چقدرررر خوشحالم .... كاري رو كردم كه ماه ها پيش بايد انجام مي دادم ، و بالاخره انجامش دادم ، آره من ... من انجامش دادم . حالا فهميدم اگه بخوام مي تونم و تونستم يكي از مسائل بزرگ زندگيمو حل كنم ، اونم با كمك خدا ، با همون حكمت خدايي كه هميشه دنبالش بودم و حالا فهميدم معني حكمت خدا رو، خدا بزرگيتو شكر كه اِنقدر خوبي و باز هم توي اين شلوغي حواسِت به من بود !!! حالا خيلي خوشحالم ... خوشحال از اينكه خدا كمكم كرد و فهميدم پشت پرده چه خبره ... چی داره میگذره ... خيلي خوشحالم . احساس سبكي ميكنم و انگار دارم روي ابرها راه ميرم و همه چيز داره خوب پيش ميره ، انگار يه بار ِ سنگينُ از دوشم برداشتم و گذاشتم زمين ، اما هنوز باور نميشه اون من بودم كه اون حرف ها رو زدم ، حرف هايي كه حتي فكر كردن بهش هم منو زجر ميداد اما حالا همه ي اون حرف ها رو زدم و خالي شدم ... كوتاه بود ، شايد دو ، سه كلمه ، اما من حرف دلمو زدم و ديگه بقيش مهم نيست و با حرفام ارزش خودم ُ فهميدم ، هر چند همه ي ديشب رو تا صبح توي خواب گريه كردم ، اما ارزششو داشت و حالا يه بار ديگه ميگم خدايا شكرت ، يه بار ِ ديگه لطفت شامل ِ حال ِ من شد و من فهميدم هيچكس جز خود ِ خدا منو دوست نداره !!! اينارو نوشتم تا همه ي شما رو توي خوشحاليم سهيم كنم !!!
اين روزها همش تويِِ خواب و خيال و رؤيا سَر مي كنم . بعضي وقتها آنقددددررر غرق در رؤيا ميشم كه ديگه حتي نمي فهمم چه اتفاقي توي واقعيت و چه اتفاقي توي رؤياهام برام افتاده ، شايد اين نتيجه ي همون تنهايي ها و سكوت هاي هميشگيه زندگيمه !شايد همه ي اين ها نتيجه ي با خودم حرف زدنهاست ... نتيجه ي جلوي آينه نشستن و خيره شدن به اون دختركِ غمگين توي آينه است . وقتي به دختركِ توي آينه نگاه مي كنم و باهاش حرف مي زنم ، آنقدر تلخ و كلافه و خسته است كه منم به گريه مي اندازه . من گريه كن و دخترك گريه كن ! آنقدر اشك ميريزه كه چشماش سرخ ِ سرخ ميشن . چشماي سياهش سرخ ميشن ، اما از دردِ دلش هيچي كم نمي شه ! اون فقط توي سكوت گريه ميكنه ... فقط گريه ميكنه و هيچ اتفاقي نمي افته ، هيچكس حتي سوال نمي كنه دخترك براي چي گريه مي كنه!؟ دخترك زل مي زنه به چشماي منو با گريه هاش ، با لبخنداش ، با سكوتش ، با بغض ِتوي گلوش ، با من حرف مي زنه و مي فهمم دخترك ، مثل من چقدر تنهاست .... چقدر تنهاست و به زبون نمياره تنهاييشو .... چقدر صبوره دخترك .... اما صبوري تا كِي ؟ تنها بودن يك كابوس ِ شومه ... عزيزم ، كار ِ دل ، نباشي ، تمومه ...
گام هایم را سریع تر برمی دارم . فاصله قدم هایم را بیشتر می کنم . تمام تلاشم را به کار می برم ،اما زندگی سریع تر از آن است که من این گونه به آن برسم . نمی دانم سرعتش چند کیلومتر بر ثانیه است . خسته شده ام !! توانم به صفر نزدیک و نزدیک تر می شود. به ناچار توقف می کنم . سکوتی مبهم فضا را پرکرده . انگارحلقه ای به دور گردنم پیچیده که لحظه به لحظه تنگ تر می شود . احساس خفگی می کنم . دراین روزگارکه هر چیزی بهانه می خواهد ، نمی دانم این جا هوا کم است یا بهانه برای زندگی ؟ نمی دانم بهانه مرگ چیست؟ کدامین سکوت بهانه مرگ می شود ؟!! مرگ زندگی ،مرگ انسانیت ، مرگ احساس و آدمیت ، مرگ ... سوالی به مغزم تلنگر می زند : آیا منم بهانه ام ،خدایا بهانه چی؟
کاش مردم ... دانه های دلشان پیدا بود .
امشب باز این اشکها مجال هیچ کاری رو نمیدن ... . . آخ ... خدا قلبم ! قلبم مدتهاست تیر میکشه .
عشق تنها یک قصه است معنی عشق چیست؟
دلم واسه درس و دانشگاه خیلی تنگ شده ! دلم واسه تک تک اون روزهای دانشجویی تنگ شده ... روزهای پر دغدغه ای که حاضر بودم زود تموم بشن اما حالا بعد از ۲ سال دلم پر میکشه واسه ثانیه ثانیش ! چه روزهای پر خاطره ای بودن ! روزهای شیرینی که شاید اون موقع قدرشونو ندونستم اما حالا دارم حسرت می خورم که چرا بیشتر قدر ندونستم! خیلی زود گذشت ... باورم نمیشه ۲ساله که من فارغ التحصیل شدم و ... خیلی زود گذشت ... همینو فقط میشه گفت!
يك خواب عجيب ... ديشب خواب يه بچه ديدم ... خيلي ناز و ماماني بود!سفيد ، خوشگل ، چشماي رنگي ، بور ...وايييي خيلي ناز بود...پوست تنش سفيد بود و لطيف ، تپلي بود و خوش خنده! يه لباس سفيد-صورتي تنش بود كه خوشگليشو هزار برابر كرده بود!بوي خيلي خوبي ميداد ، اصلا دلم نمي خواست يه لحظه هم بگذارمش زمين ! همش تو بغلم بود و خودشو برام لوس ميكرد. منم همش ميگرفتمش بغلم و باهاش حرف ميزدم!اونم نگاهم ميكرد و مي خنديد. اما نفهميدم دختر بود يا پسر !؟ اما هر چي بود خيلي خوشگل بود و من خيلي دوستش داشتم ... نميدونم تعبير اين خواب چي بود !؟ اما هر چي بود من دوستش دارم و خيلي برام جالب بود.
درونم غوغایی بر پا شده . از خودم در شگفتم چگونه کوتاه آمدم ؟ چگونه اجازه دادم زبانم هر چه می خواهد بگوید و قلم هر چه می خواهد بنویسد !!!!!! چگونه اجازه دادم دفترم هر آنچه قلم می گوید در خود بریزد ؟ چرا مانع لغزش قلم بر پیکر دفترم نشدم؟ اکنون قاصرم از گفتن شدت ندامتم و اینکه چقدر دلم می خواهد زمان به عقب باز گردد و ..... ولی چه سود ، چه سود از این همه گلایه !!!!!! مگر چیزی تغییر می کند از پشیمانی من ، یا زمان به عقب باز می گردد . انگشت حیرت به دهان گرفته ام . بر آونگ تردید سوار شده ام و در بازاری قدم می زنم که کالایش چیزی جز حسرت نیست. دلم شکسته و چیزی مرهم زخم عمیقش نمی شود . به که بگویم که چه کرده ام ؟ نزد چه کسی به گناهم اعتراف کنم ؟ شکایتم را به کدام دادگاه ارائه کنم ؟ در این بحبوحه بی عدالتی ،میان مردمان این آشفته بازار، فریاد دادخواهی ام را به گوش کدامین قاضی می توانم زمزمه کنم ؟ تو بگو چه کنم ؟تو بگو مقصر کیست ؟تو بگو قصور چیست ؟ تو می گویی یا نه ؟تو می گویی یا باز هم من بیهوده سخن بگویم؟؟
دلم خيلي براي خودم ميسوزه ... همه چي دارم و هيچي ندارم ... مسخره است !؟!؟!؟ مسخره نيست ، تهوع آوره !
و هر روز او متولد میشود ؛
باران می بارد امشب ... دلم غم دارد امشب ...
تو بگو ، وقتی خواب بودم چه کسی مداد رنگی رو برداشت و فاصله ها رو پررنگ تر کرد !!!!!!؟؟؟؟!!!!!
اگه بارون بياد و اولين قطرش بچكه تو دستاي تو ، تا چهل روز آسمون بهت نگاه ميكنه ، پس هميشه حواست به ابراي آسمون باشه ... اين يه رازه ... !!!! اما کاش باران باشد ، تو باشی و کوچه ای بی انتها ! دنیا را می خواهم چکار؟ دنیا نباشد ! کوچه باغی باشد و باران و تو که زلالتر از بارانی ... آخ اگه بارون بزنه ....آخ اگه بارون بزنه ... بارون داره مياد ، چه صدايي داره قطراتش ... صدامو ميشنوي خدا !؟!؟!؟ دلم خيلي گرفته ! کاش اینقدر تنها نبودم .
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . .
روزهای آغازین سال ۱۳۸۸ مي بينم صورتمو توي آينه با لبي خسته مي پرسم از خودم !؟ اين غريبه كيه ، از من چي مي خواد !؟ اون به من ، يا من به اون خيره شدم باورم نميشه هر چي مي بينم چشامو يه لحظه رو هم ميذارم به خودم ميگم كه اين صورتك ِ مي تونم از صورتم برش دارم مي كشم دستمو روي صورتم هر چي بايد بدونم دستم ميگه من ُتوي آينه نشون ميده ميگه اين تويي ، نه هيچ كس ديگه جاي پاهاي تموم قصه ها رنگ غربت تو تمومه لحظه ها مونده روي صورتت تا بدوني حالا امروز چي ازت مونده به جا ... آينه ميگه تو هموني كه يه روز مي خواستي خورشيد ُ با دست بگيري ولي امروز شهر شب خونت شده داري به صدا توي قلبت ميميري ميشكنم آينه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه آينه ميشكنه ، هزار تيكه ميشه اما باز تو هر تيكش عكس منه عكسا با دهن كجي بهم ميگن چشم اميد ُ ببر از آسمون روزا با همديگه فرقي ندارن بوي كهنگي ميدن تمومشون !
آغاز سال ۱۳۸۸ " سال نو مبارک " به باز آمدنت چنان دل خوشم ، كه طفلي به صبح عید ... پرستويي به ظهر بهار و من به ديدن تو چنان در آيينه مشغولم كه جهان از كنارم مي گذرد بي آنكه سر برگردانم ... بي آنكه سر برگردانم ... "مهران مدیری"
۱۳۸۷.۱۲.۳۰ يكي از ماهي هايي كه خريده بودم مُرد ... ماهي تنها ، در تنگ بلورين يا در حوض زلال ، در خيال مي آورد دريا را ! اي ماهي نان و آبت هست ، چه غصه داري؟ بيبن كودكي معصوم تر از تو ، آواره شهر و شب هاست ، و آرزو ميكند سقفي بالاي سر داشت و خواب گندم مي ديد ...
|
About![]()
شيشه پنجره را باران شست Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
آراس
زنانگيهاي يك زن وراج |