تبليغاتX
قهوه تلخ


















قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

 

اولين برف سال ۱۳۸۸ :

كاش ميتونستم تا صبح به بارش برف نگاه كنم ... اما نه ! دوست داشتن قدم ميزدم زير برف در سكوت شب !

بارش برف در ماه آذر !

ساعت  ۲۳:۰۵ به تاريخ ۷/۹/۱۳۸۸

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت23:8توسط گلناز | |

 

روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي كرد . خدا گفت : چيزي از من بخواهيد . هر چه كه باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است . و هر كه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن . يكي دريا را انتخاب كرد و ديگري آسمان را ... و من شايد تنهايي را ! در اين ميان كرم كوچكي جلو آمد و به خدا گفت :  من چيز زيادي نميخواهم . تنها كمي از خود را به من بده و خدا كمي نور به او داد . نام او كرم شب تاب شد . خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگر به قدر ذره اي باشد . تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان ميشوي و رو به ديگران گفت : كاش ميدانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست ، زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست .

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت1:11توسط گلناز | |

 

وقتي حتي  م ا د ر ت  هم به درد و دلت گوش نميده ... وقتي هر چي ميگي انگار اصلا تو رو نميبينه چه برسه به اينكه بخواد به حرفهات گووووش كنه ... از ديگران چه توقعي داري گلي؟ از غريبه ها چه توقعي داري ... گلي بسه ساده دلي ، بسه ، سنگ باش و محكم و غير فابل نفوذ  ... راه درازي در پيش داري و ميبيني كه همه رفتن و تنها موندي ... حتي نزديك ترين نزديك ترينشون .

بي ربطه ... اما دارم به 16 آذز فكر ميكنم ... روزي كه ميدونم واسه كسي مهم نيست اما واسه خودم خيلي مهمه ...  هيچوقت تا حالا روز تولدم هيچ اتفاق خوب و غافلگير كننده اي برام نيفتاده ... شايد امسال افتاد اما نمي افته ... مگه چه فرقي داره با بقيه روزها واسه ديگران جز اينكه فقط واسه خودم مهمه ... نه هيچكس ديگه ايي ...

بُريدم  ... كم آوردم ...

خسته ام از اين بي ك َ سي ... به كجا پناه ببرم ؟ خدا فقط تويي ... فقط تورو دارم ... چه گناهي كردم كه بايد توي اين سكوت ... توي اين تنهايي ... توي اين ساعتهاي يخ زده بپوسم  ... تنفر ....

 

خاطرم نيست  تو از باراني ؟

يا كه از نسيم ؟

هر چه هستي ، گذرا نيست هوايت ...  بويت  ...

فقط آهسته بگو ... با دلم مي ماني .

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت0:57توسط گلناز | |

 

 در زندگی زخم هایی هست که ... هست ...

اتکارشان هم که بکنی ، باران که می بارد ، جایشان می سوزد ...

به همین سادگی ...

به همین تلخی ...

گفته بودی فردا پشت این پنجره ها غنچه ایی می روید ... و کسی می آید !

روشنی میارد ... !

دیرگاه است که من پشت این پنجره ها منتظرم ولی اینجا حتی ... ردپایی هم نیست ... !

تنهایم ... تنهای تنهایم ...

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت11:25توسط گلناز | |

 

چرا فقط حرفشو میزنی ... تو رو به جان عزیزترینت یکمی هم عمل کن به حرفات !

بسه این همه شعار ... بسه این همه ابراز عشق ... بهم ثابت کن بگذار بفهمم  من واقعا توی زندگی تو اولویتی هم دارم !!! خواهش میکنم ...

بگذار بفهمم ... تا این همه سرخورده و مایوس نباشم ... تا پشیمون نباشم از کردارم ...

 

مخاطب خاص داره ؟ ... آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت22:51توسط گلناز | |

 

شاید باید با قطار قبلی میامدم . من همیشه کمی فقط کمی دیر رسیدم به فاصله ی غروب کردن خورشید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ۸۸/۸/۸ شاید میتونست روز زیبایی باشه برای من ... یکروز بیادماندنی ... نشد ...اما باز هم زیباست ...

حالا باید بمونم منتظر ... ۹/۹/۹۹ ... تا شاید ... شاید ... تا ۱۰ سال دیگه ؟ اصلا من زنده ام !؟!؟کی میدونه ؟

هر دو تار می تنند... یکی به دور خود... یکی به دور دیگری...
اولی تار می تند...
به دور خودش... دور بودنش... دور تنش...
هر روز در پیله ی تنهایی ِ خود به فردا فکر میکند...
به فردایی که با شمع گریه خواهد کرد و با گل در باد خواهد رقصید....
و چه مغرور است و خودخواه...
چرا که به پرواز ایمان دارد...
چرا که بالهای رنگارنگش کرشمه ی بودنش خواهد بود...
از تلاش خسته نمیشود...
چرا که میداند هر نقش و نگارش ثمره ی تارهایی ست که پی در پی در روزهای زشتی به دور خود می تند... تارهایی که آفرینش معجزه ی آنهاست...
اما دیگری تارش را در باد رها میکند...
تا به شاخه ی درختی گیر کند...
و این کار را آنقدر تکرار میکند تا بتواند جلوی پرواز را بگیرد...
در فکر تنیدن تار به دور دیگری ست... تارهایی که مرگ تنها هنر آنهاست...
اما خبر ندارد که باد آورده را باد میبرد... همانا که از سستترین خانه هاست...
تفاوت تارها در کجاست؟

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت12:8توسط گلناز | |


قاصدكها را آفريد ... تا من و تو  جرات كنيم و آرزوهامون رو  بلندتر بگيم . تا اعتماد كنيم ...

منم آرزو میکنم ... آرزو میکنم واسه ی برآورده شدن‌‌‌ آرزوهایم ...!!!

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت14:20توسط گلناز | |

 

دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

 

پ.ن : مخاطب خاص ..." ک"

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت0:13توسط گلناز | |

 

هر ردي كه از تو در كوچه پس كوچه هاي عاشقي به يادگار مانده ، چو داغي است كه خاطرات مرا در دلم شعله ور ميكند .

لعنت به تو ...

 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت6:49توسط گلناز | |

 

وضو گرفتم !

قامت بستم ... قامت بستم در برابر يگانگي خدا ... اما اشك ها مجالم ندادند ! سجده ي آخر نتونستم سر بلند كنم و ضجه زدم از درد ... از اون چيزي كه روي سينم سنگيني ميكنه ... صدايم در گلو خاموش شد .

الهی العفو ...

و حالا سوره حشْر ... بخوان به نام خداي پاك و منزه !

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت0:32توسط گلناز | |

 

فردا آغاز یک روز جدید از زندگی جدید من ...

فردا روز دیگری است ...!!!

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت19:33توسط گلناز | |

 

هميشه آنقدر زود ، دير ميشود كه نميفهمي كِي و كجا ، قصه تمام شده بود ... و تو خبر نداشتي ؟!!

خدا اگه درخت تنومندي هم بود تا الان با اين همه باد و طوفان تِرِك برداشته بود ...

حالا چه برسه به اينكه دل بود ... دل ... دل مگه چقدر طاقت داره ؟؟؟ هيچي ... يك تلنگر كافيه ... ميشكنه ... شِكستنش .

درست توي همون لحظه و روزی كه انتظارشو نداري همه چي آوار ميشه روي سرِت و مي موني زير آواري از خاطره ها و احساس هاي قشنگ ... به خودت كه مياي ميبيني آوار، همه چيز و با خودش نابود كرده و ديگه هيچي نداري ...

فقط مونده چند تا قطره اشك ِ خشك و خالي و شايد چند تا خاطره ي تِرِك برداشته كه ديگه نميتوني مثل چيني شكسته بَند بزنيشون !

آره فقط همين ها برام مونده از يكسال زندگي ... از يكسال خاطره ، فقط تيكه هايي ازش مونده ... كه ترجيح ميدم اينا هم نبود.تموم وجودم ، سَرَم ، چشمام خسته ان و پر از درد ... چه شبي بود امشب ... خدا كنه براي هميشه امشبو بتونم فراموش كنم .

به نقطه چين هاي چشمانت فكر ميكنم ...

تو هميشه مي فروشي ،

سه حرفي ها را به يكديگر !

ع ش ق را به ه و س ...

ش ر ف را به و ل ع ...

باز ياد اين جمله افتادم :

" زياد به رنگ سبز دل نبند !

چون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بي رنگ ميشه كه مجبور به فراموش كردنش ميشي ... !!! "

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت1:18توسط گلناز | |

۱۳۸۸.۷.۱

دوباره  پاييز ، دوباره اول مهر ... دوباره شوق باز شدن مدرسه ...  دوباره درس و كلاس و تخته و گچ ... دوباره امتحان و تجديدي و دعواي بابا مامان   ... و در نهايت تمام ...  پايان سال تحصيلي .چقدر فاصله گرفتم از درس خووندن ... از روزهاي مدرسه رفتن ... از قبولي امتحانات و نمره شايد 20 گرفتن ... شايدم نمره اي در حد پاس كردن ، الان ديگه خندم ميگيره به دغدغه هاي روزهاي مدرسه رفتنم ... يادش بخير ... كلاس اول ... دبستان آيت آلله صدر خانم سيد اشرفي ... حياط بزرگ مدرسه ...  صف بستن بچه ها ... عكس گرفتن نيما از من ، از خواهر كوچيكش ...

 چقدر زود ، دير ميشود .

اصلا توقع نداشتم اينقدررر زود بزرگ بشم ...

و حالا گريه ي من ... و حسرت روزهاي قشنگ قبل !!!

حالا بوي پاييز ، فصل پاييز ، بوي بارون ... بوي مهر

اول مهر ... اول مهرماه 1388 ... اول مهر و يك دنيا تنهايي من ... گلي ، دختري تنها در آستانه ي فصلي سرد!

مهرماه ... مهرماه رو به خاطر اول مهرش و باز شدن مدارس هميشه دوست داشتم ... اما حالا نزديك ِدو سال ِ كه مهرماه رو به يك بهونه ي ديگه هم دوست دارم ... بهونه اي كه توي قلبمه ... ماه مهر ... ماه خوبي ها ، ماه محبت ، ماه عدالت ، ماه دوست داشتنها ، ماه ع ش ق ... آره ، دوسِت دارم ماهِ مهرِ من !

هميشه عاشق ِفصل پاييز بودم ...

مهر ... 1 مهر ... (؟) مهر ...

آبان

و

آذر ...  16 آذر ... روزي كه از همه ي روزهاي خدا بيشتر دوستش دارم ... روز تولد من !

منتظرت هستم آذر .

منتظرتم تا بيايي ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت1:55توسط گلناز | |


باران پاييزي ...

زدم به كوه ... خيلي وقت بود نرفته بودم تا از نزديك خدا را لمس كنم ... از نزديك ، از پيش ابرها با خدا حرف بزنم !رفتم بالاي كوه ... تنهاي تنها ... نفس عميق كشيدم و خدا را صدا كردم ... رعد و برقي زد و من جوابم رو گرفتم ... خدا بهم علامتي داد كه صداي منو شنيده ... و بارون شروع به باريدن كرد ... تموم اون لحظه ها فقط به آسمان خيره شده بودم ... و به عظمت خدا مي نگريستم !                         و خدايي كه در همين نزديكي است ...

و تنها صدايي كه هميشه در گوشمه ، امروز هم بود ... " فرهاد " : گنجشكك اشي مشي ... لب ِ بوم ِ ما نشين ، بارون مياد خيس ميشي ... برف مياد گوله ميشي ... ميفتي تو حوض ِ نقاشي ... خيس ميشي ...

صداي قطرات باران و صداي فرهاد چه آرامشي بهم ميداد ...

باران ... باران ... آخ چه كيفي داشت وقتي با سرعت تموم زير بارون ميدويدم ... با نيما مسابقه داديم ...  تمام لباسهاي تنم خيس ِ آب شده بود ...صورتم پر از قطرات باران شده بود ، يخ كرده بودم  اما انگار خالي شدم از همه چي ، خالي شدم از درد ، خالي شدم از غصه ، خالي شدم از هيچ  ... چه لذتي داشت دويدن زير بارون ِ خدا ... احساسي كه مدتها بود فراموش شده بود ، امروز در من زنده شد ... و من مديون ِ بارانم ...

باران ...

باران ...

باران ...

هميشه عاشق باران خواهم بود .

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت21:18توسط گلناز | |

 

زندگی گریه ی مختصریست ...  مثل یک فنجان چاي

و کنارش عشق است ...  مثل یک حبه قند 

 زندگی را با عشق نوش جان باید کرد ...

خوبم ، اما دلم گرفته ! همه چيز خوبه ، اما دلم گرفته ! توي يه آرامش عجيبي ام ، اما دلم گرفته ! مي خندم ، اما دلم گرفته ! لبخند  مي زنم ... يه لبخند كم رنگ ، اما دلم گرفته ! دلم آرومه ، اما گرفته است ! آرامش به همراه يك دل گرفته ... چرا ؟

و ... نميدونم سبب اين همه گرفتگي ِ تلنبار شده روي دلم چيه !؟!؟

خدا ممنون به خاطر همه چيز !

خدا باز مثل هميشه ، مثل همه ي آخرها رسيدم در ِ خونه ي خودت ... بزرگيتو شكر !!!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت2:7توسط گلناز | |

 

نميدونم اين بار از كجا شروع كنم و از كجا حرف بزنم ... دوباره تلخ باشم يا اينكه شيرين ... فقط كافيه يه كم ، فقط يه كم شكر به قهوه ي تلخم اضافه كنم ... هم‍ش بزنم تا شيرين شه و تا آخرش يه ضرب بخورمش ...

يا اينكه نه ... همونجوري تلخ بخورمش و تلخ بشم ... اما اين فنجون قهوه ي من هيچوقت قرار نيست حتي با همون يه كم شكر شيرين بشه ... هر چقدر بيشتر همش ميزنم تلخ تر و تلخ تر و تلخ تر ميشه !

 

 

 

هیچ وقت نذار دیگران رو از وجود خودت محروم کنی ، هیچ وقت خودتو از خودت پنهون نکن ، اینو یادت باشه هرچه قدر هم بد باشن هرچه قدر بدی کرده باشند ، روحی به نام روح خدا درونشون شناوره ، یه روح مثبت که با همه بدی هاشون اونا رو به سمت قشنگی می کشونه ، پس هیچ وقت برای خوب بودن و خوبی کردن دیر نیست ...

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت22:58توسط گلناز | |

 

اين روزها دارم از همه ي آدمهاي اطرافم فاصله ميگيرم ... از همه ... از كوچيك و بزرگ ، از پير و جوون !!!!

تازه داشتم از نو جوونه ميزدم و خوشحال بودم . اما حالا ميبينم هيچ فايده ايي نداره ، هيچ فايده ايي نداره ... چون آدمهاي اين زندگي سخت و سنگ شدن و فقط دنبال منافع خودشونن ... منو نمي بينن ، مدتهاست از چشم افتادم ، مدتهاست ... شايد يك سال ، دو سال ، سه سال ،چهار سال ، يا بيست و پنج سال ... نميدونم چي علت اصلي اين اتفاق بود ؟

خدا تو منو ميشناسي ، به همين ماه عزيزت ، به همين روزهاي عزيزت كه روزه دار بودم ... چرا همه از من طلبكارن ؟ مني كه به هيچي ِ زندگي كسي كار ندارم ، حتي اگه ميتونستم ميرفتم و تنها زندگي ميكردم .... اما من بابامو ، مامانو دوست دارم ... شايد سكوتم به خاطر دل اوناست ...

من ... من .... من ميخوام همه رو دوست داشته باشم اما همه ي آدمها بد شدن ، عوض شدن ... بخدا بد شدن ... فراموش كردن خاطراتو ... من ديگه نميخوام روي كسي حسابي باز كنم ، يا وابسته باشم !

خدا خودت ميدوني فقط از چي ميترسم ... حتي جرات ندارم به زبون بيارمش ... خدا مگه نگفتي شكستن دل روزه دار حرومه ... پس چرا دل منو ميشكونن ؟؟؟ چرا ازشون بازخواست نميكني ؟؟

اگه من بودم كه تا الان هزاااااااار بار منو به مسلخ كشيده بودي و بهم ميفهموندي حقم بوده ... اما چرا به بقيه آدمهات نشون نميدي !؟اونا فرقشون با من چيه ؟ اگه جوابت اينه كه  من سكوت ميكنم و صبورم ...  بايد بگم اشتباه كردم تا الان ... اما نميتونم اين ذات لعنتيمو تغيير بدم و بد باشم ... بشم آدم بده ي قصه !!!

خدا حرمت اين اشكهاي من كجاست ؟ كي جواب اينارو ميده ،از كي غرامت بخوام ، نه ... ، بگو چه قدر ارزش قائلند ... واسه اين اشكها ... نگو هيچي ... كه آرزوي مرگ ميكنم ...

اما ميدونم كه هيچي ...

لعنت به اين دنياي مُدرن ...

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت23:58توسط گلناز | |

 

نكته اصلي ، متن زندگيه يك نفر نيست ! نكته ي اصلي ، لحظات تغيير و تحول توي زندگيه ! لحظاتي كه باعث ميشه زندگي يك نفر از اين رو به اون رو بشه ... !

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت15:45توسط گلناز | |

 

آسمان آبی

به درون می آید

و من از هر ابری

تکه ای برمی دارم

                    پر قو ، پر غاز ، پر مرغ دریا

خانه ای خواهم زد

                    از سپیدی ، پاکی

سقف آن مهتاب است

پنجره ها از نور

پرده ها از گل یاس

فرش از مهر ، رنگ از شور

                                 همه اسباب عشق

                                                    و هوایی از تو ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت22:59توسط گلناز | |

 

زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی؟ گفت : نخریدند ... تمام شد .

بعضی وقتها از سادگی خودم و پستی آدمها حالم بهم میخوره ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت18:54توسط گلناز | |

 

نمی دونم چه مرگمه!؟

بریدم ... خسته ام ... کم آوردم !!!

ای وایی ... باز قلبم تیر میکشه ...!!!

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت14:44توسط گلناز | |

 

من برگشتم ...

سلام !!!

" فقط اینو بگم که متاسفم واسه ی اونایی که میان تو وبلاگ من و نظراتی میذارن که در حد و اندازه ی خودشونه ... واقعا متاسفم براشون ... فقر فرهنگی دارن ... "

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت22:29توسط گلناز | |

اين روزها اونقدر خوشحالم كه هيچكس حالمو درك نميكنه ...

اونقدر خوشحال ... كه هيچكس درك نميكنه  ...  كه نميدونم خوشحاليمو چطوري نشون بدم!؟!

از ته دل شادي ميكنم و خوشحالم !

اين روزها دو تا جوون ِ گل ِ پاك ِ عاشق دارن با هم پيوند زناشويي ميبندن ...

آره ... خواهرم داره عروش ميشه ... قربونه قد و بالاش بشم من كه چه خواهريه ... يه تيكه جواهره ... اونقدر دوسش دارم كه از لحظه ايي كه شنيدم داره عروس ميشه مدام به عكسش نگاه ميكنم و قربون صدقش ميرم ، پيشش نيستم كه بغلش كنم كه ببوسمش كه بهش از نزديك تبريك بگم اما دارم واسه روزعقدش لحظه شماري ميكنم كه باهاش باشم ... كه پيشش باشم كه همراهش باشم ...  كه ببينمش كنار شوهرش ايستاده و قراره كه خوشبخت بشه ... كه ميشه ... كه ميدونم لياقت خوشبختي رو دارن هر دوشون ، كه نگاه كنم توي اون چشماي خوشگلش و بگم خواهر ِ گلم خوشبخت بشي ...

خواهر ... خواهر ... خواهر ... هميشه آرزو داشتم يه خواهر داشتم از پوست و استخوونه خودم ... از خون ِ خودم ... اما نداشتم ... دلم يه خواهر ميخواست واسه روزهاي دلتنگيم ، واسه شاديهام ، واسه اينكه وقتي غصه دارم بهش پناه ببرم و درد ِ دلمُ بهش بگم ... دلم يه خواهر ميخواست ، يه فرشته ...

دلم يه فرشته ميخواست كه خدا "شيوا" رو وارد زندگيم كرد ... شد خواهرم ... شد پاره تنم ... شد همه چيزم ... شيوا شد خواهرم ... شد محرم اسرارم ... شد سنگ صبورم ... شد همه ي زندگيم !

يه فرشته ي تمام عيار، يه خواهر خوووووب كه هميشه از حضورش توي زندگيم خدا رو شكر كردم ...

حالا شيوا داره عروس ميشه ، و من اوووووونقدر خوشحالم كه اشك شوق يه لحظه هم راحتم نميذاره ...

مدام ياد ِ خاطرات ِ مشترك ِ دوران درس و دانشگاه مي افتم كه با شيوا چه لحظه هايي گذرونديم ... چقدر زود گذشت همه ي اون خاطرات شيرين ، چقدر زود 6 سال از عمر دوستي ِ من و شيوا گذشت ... 6 سال گذشت اما هنوز ادامه داره ... تا ابد ...

اين روزها همش دارم اشك خوشحالي ميريزم واسه عروس شدن صميمي ترين دوست زندگيم ...دوست كه  نه ... خواهرم !!!!!

شيوا، خواهرم  و مسعود عزيزم ... خوشبختي حق شماست ، از بودن و داشتن هم لذت ببريد و هميشه كنار هم باشيد ...

خوشبخت باشيد ... دوسِتون دارم !

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت2:7توسط گلناز | |

 

گریه نکن دل ِ بی تاب از بی خبری ...

شکوه نکن از تن رنجور از دربدری ...

ای وایی ...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت15:36توسط گلناز | |

 

زندگی سیبی است ... گاز باید زد با پوست !!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت15:20توسط گلناز | |

 

این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک  ...  گاهی انتظار

این سهم چشم های من است  ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت0:48توسط گلناز | |

 

برای آرامش روح ندا ...

سکوت ...

سکوت ...

سکوت ...

سکوت ...

س ک و ت !!!

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت15:13توسط گلناز | |

 

اين روزها هيچ حس و حالي ندارم . با اين همه جنايت توي كشورم ، ايران ، ديگه احساسي نمونده .وقتي مي بينم تجمع مردم كشورمو كه واسه آزادي مي جنگن و شعار ميدن ... اما در طرف مقابل آدمايي هستن كه نه ايرانين  و نه مسلمون .... يك سري بيگانه ي جيره خور ...  كه چطور به مردم حمله مي كنن و ميكشن و خون ميريزن ... خون جووناي اين كشور رو ، متاسف ميشم . اين روزها همه عزادارن . اين روزها با كشته شدن اين همه جوون ِ ايرووني  ديگه كسي حوصله نداره ، ما تا كِي بايد واسه آزادي جنگ كنيم ؟ واسه چيزي كه حقمونه ... فقط موندم اين آقاي به اصطلاح رهبر(!!!) چطوري مي خواد جواب خدا رو بده ، جواب مردم ايران رو كه هيچوقت نتونست بده . خدا از سر ِ تقصيراتش بگذره .

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت0:54توسط گلناز | |

 

نوشتیم میرحسین موسوی ... خواندند احمدی نژاد !!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت18:10توسط گلناز | |

 

ساعت نزديك 4 صبحه ، نه بگذار دقيق بگم : 3:58:32 نيمه شب سه شنبه 19 خرداد سال 1388 .

چند شب ِدوباره بي خواب شدم .علتش رو نمي دونم ...نمي تونم بخوابم .چشمامو ميبندم اما ... اما آرامش ندارم ، يهوچشمامو باز مي كنم و ميبينم فقط عقربه هاي ساعت و ثانيه شمار به اندازه يك صدم ثانيه جلو رفته و دوباره سردرگم از اين پهلو به اون پهلو ميشم و ... بعضي وقتها هم حس مي كنم بالش زير سرم خيس شده و من مي فهمم باز چند قطره اشك ريختم !!!

چشمام پر از خوابن ... اما كو اون شبهاي پر از آرامش ؟؟!!؟؟

تسبيح ياسي رنگمو بر ميدارم و شروع ميكنم زير لب با خدا حرف ميزنم ... همون ذكرهميشگي و چشمامو ميبندم . اسم خدا بهم آرامش ِ خاصي ميده اما باز خوابم نميبره !!!

صداي اذان هم بلند شد و من هنوز بيدارم .

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت4:20توسط گلناز | |